می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

در این لحظه که این را می نویسم، برق دانشکده رفته است و من در پایینی ترین و تاریک ترین ازمایشگاه پلی تکنیک نشسته ام. موبایلم را دیروز در مهمانی جا گذاشته ام و مدت هاست (از دیروز)‌ابزار سرگرمی دستم نیست. در حالی که برای سیستمم غصه می خورم - که چرا اعداد بی ربط نشان می دهد - منتظرم اقای الف برود تا یک آهنگ خسته ی بسطامی باز کنم. امروز بشر حاوی NMP‌را روی خود خالی کردم و تمام وجودم بوی ناجور حلال می دهد. در خاموشی و تاریکی صدای هیاهوی دانشگاه را می شنوم. چقدر خوشحالم که زنده هستم. اما به هر سوی، چه اهمیت دارد گردش جهان و آسمان، وقتی سیستم من عدد پرتی نشان می دهد؟ کاش لاقل الف سریع تر برود تا من بحران معنا نگرفته ام. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۷
پونه


شنبه صبح ها به گمانم از تعیین کننده ترین لحظه های هفته هستند. یک نوع ملال ِ بیدار شدن داری، یک نوع "آیا کاری که می کنم ارزشش را دارد" ِ خاص، یک آن انگیزه ها و بی انگیزگی ها برای اغاز هفته جلوی چشمت می آیند. این لحظه ها به تو نشان می دهند چقدر از پیشه ای که در پیش گرفته ای رضایتمندی. مثلا دلت می خواهد زار زار گریه کنی که می خواهی باز بروی دانشگاه و درب زنگ زده ی ازمایشگاه را باز کنی و داده های به درد نخور ثبت کنی، یا هیجان انجام یک کار مفید داری. من که بین صفر و یک در نوسانم. عواطفم با امدن و رفتن به دانشگاه در ۲۵ سالگی جریحه دار شده و عقل ِ صبور ِ دعوت کننده به پایداری در شرایط سخت م می گوید اشکال ندارد. داری بزرگ می شوی. 
زندگی به هر حال در درون خودش حاوی یک نوع ملال است. بخدا قسم هست. شما هر کجای دنیا باشی و هر کاری که بکنی اگر شنگول نباشی و اهل قدری ارزیابی خویشتن باشی، خواهی پرسید که چه ؟ ممکن است در تهران پر دود و دم یک مغازه دار باشی، یا در ماساچوست دانشجو باشی یا یک رقاص در استرالیا. حالا اگر از من بپرسند زندگی ِ به واقع ملال انگیز را چگونه معنا دار می کنی، خواهم گفت یکی با فهم هر چه بیشتر جهان و دوم با محبت کردن و سوم با اثر گذاری. تا امروز ِ روز عقل ناقصم به این عناصر قد داده-. فهم جهان چیز پیچیده ای نیست، یک کتاب می تواند به من افق جدیدی بدهد، یا خواندن یک شعر، خشنودم می کند یا گوش کردن یک ترک همایون در صبح پر تردد شنبه صبحی دلم را به معنایی در جایی از جهان گره می زند. برای من حتی نگاه کردن به گوشه ای طبیعت افق ساز است، یا مناجات کردن با حقیقت خدا گونه ی مفروض در ذهنم. 
دومین کار معنا بخش، محبت کردن است. این را از مولانا گرفته ام، که محبت، معرفت ساز است. نمی دانم هست یا نه، اما گشاده خاطرم می کند. برای محبت کیست بهتر و واجب تر از اطرافیان آدم؟‌ پدر و مادر نازنین ... 
سومی، آها این سومی را هنوز درست و درمان امتحان نکرده ام. چون در زندگی دانشجویی خود به اشباع رسیده ام و هیچ گونه اثر گذاری در محیط دانشگاه نمی بینم! - تولید داده های علمی را هم اثر گذاری نمی دانم! - فعلا، تا از این زندان ِ فوق لیسانس رها شوم اثر گذاری های کوچک دلم را شاد می کند. مثلا کمک به دوستی در دانشگاه، یا مرتب کردن بی چشم داشت آزمایشگاه یا ریختن غذا برای گربه ها.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۱:۳۴
پونه

صبح شده بود و باید بیدار می شدم. سنگینی بدن به من می گفت که تخت خواب جای بهتری ست و صدای گنجشک ها - که همیشه مثل یک پایان آرامبخش برای شب فیلمهای ترسناک است - مرا به بیداری سوق میداد. بلند شدم و با یک چشم نیم باز پرده ها را کنار کشیدم . چقدر از پرده بدم می امد و چقدر آیدین حضورشان را ضروری می دانست. پنجره را باز کردم و صبح با هوای خنک نیمه ی پاییز وارد اتاق شد. خنکای هوا یک نوع حس سر زندگی را به من تزریق می کرد و احساس می کردم ادم مهمی هستم که کارهای مهمی برای انجام دارد. - احساسی که روزهای گرم تابستان نمی کنم!- کارهای مثل جمع آوری یک سری اطلاعات در آزمایشگاه، صحبت های بیهوده با استاد - که به وقت گذرانی در دفتر شلوغ پلوغش سپری می شود و هیچ هم مرا گشاده خاطر نمی سازد - پیاده روی در ولیعصر شلوغ و شب سرو شام با خانواده. شب که فرا رسید ایدین دوباره پرده ها را کشید و پنجره ی آسمان مرا کور کرد. راست می گفت، من سریع خوابم می برد و او بود که باید صبح زود برود و پرده را بکشد تا نور کور کننده خوابش را نپراند. غلتی در تخت زدم و به صورت آیدین نگاه کردم. دستم را بردم و روی پوست صاف و جوانش کشیدم. ریش هایش را بی نهایت دوست داشتم و وقتی ریش داشت از لمس صورتش خسته نمی شدم. آیدین که نفس می کشید من احساس زنده بودن می کردم..   

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۲:۳۹
پونه

دیگر اکنون اتوبان نازی ها تمام شده و ما رسما وارد اتریش شده ایم -جایی که اتوبان هایش هم پولی ست-. در شمال غربی اتریش هستیم و راهنمای کار بلد ما را به سمت و سویی ناشناخته می برد. منظره ی اطراف جاده همان است که در آلمان بود، زمین های بیخ تا بیخ زراعت شده با hop و ذرت، نیروگاه های کوچک و فشرده ی خورشیدی -در جایی که هوای افتابی همیشه اتفاق نمی افتد - و ستون های بلند پره های نیروگاه بادی که گه گاه و پراکنده تکرار می شوند. می رویم و  کم کم از جاده هایی ارتفاع می گیریم. دامنه های سر سبز آلپ است که می پیماییم، جاده های باریک - چونان شمال ایران پر خطر - اما با ماشین های کم تعداد و رانندگان محتاط. سر راه به یک دریاچه می رسیم، راهنما که سالها اینجا زندگی کرده به ما پیشنهاد می کند آب تنی کنیم. باز ارتفاع می گیریم و می رویم و جاده های ادامه دار ما را از کنار روستا های پراکنده می گذراند، همگی پر از خانه های سقف شیبدار و تزیین شده با گل، همه ی روستا ها پر از کلیسا. یک جا شخصا شمردم که تعداد خانه های کنار جاده به زور به ۵۰ می رسید و سه کلیسا در همان ناحیه کوچک خودنمایی می کرد. 


کنار جاده در چمنزارها اسب های آزاد و رهای زیادی می بینیم، گاو ها و بزها، همگی در حال چریدن و بدون محافظی و یا بالاسری. به روستای زیبای hintersee  رسیده ایم، جایی که راهنما تز دکترایش را روی سنگ های صخره هایش کار کرده. به ما توضیح می دهد که کوه های کدام ناحیه جوان ترند و کوه های کدام ناحیه پیر تر. کوه دویست میلیون ساله ای را نشان می دهد و همچنان که از فسیل هایش حرف می زند من تلاش می کنم عدد دویست میلیون سال را حضم کنم. 
به راستی که کوچک هستیم در برابر این طبیعت عظیم و برای یک تکه سنگ، عمر پر جلال و جبروت انسان چونان لخای درنگ می ماند. 
گشتی در جنگل هینترزه می زنیم، یک دانه قبر وسط جنگل کشف می کنیم، تا شب نشده از کوه پایین می اییم و با ایدین در چمنزار می دویم. وسط دامنه، درست نقطه ای که جنگل تمام شده و چمن آغاز، کسی یک نیمکت کاشته است. روی آن می نشینیم و به کوچکی خویش می نگریم. گویی ذره ی غباری هستیم در برابر بزرگی و کهنسالی جهان. "جای شگفتی نیست که به الوهیت بیندیشیم. کوه ها و دره ها همزمان این حس را بر می انگیزند که این سیاره توسط چیزی فراتر از دست های ما ساخته شده، توسط نیرویی بیش از آنچه ما می توانیم گرد آوریم، که بسیار پیش از آنکه متولد شویم و زمان های طولانی پس از نابودی ما هم دوام خواهد آورد. "**

شب در کلبه ایزابل نامی -زنی روستایی با دغدغه های مختص خود - می مانیم. تمام کلبه ها چوبی ست. سیستم گرمایش اکثر انها -ظاهرا- کنده های چوبی ست که ردیف به ردیف کنار هر کلبه چیده شده. اتریش صنعت چوب مشهوری دارد، در جنگل های دامنه های آلپش هم نقاط خالی از درخت حاکی از رشد همین صنعت صادراتی ست. 
ایزابل فردا برایمان صبحانه می آورد. گربه ی بزرگی دارد که  نیم رگش ایرانی ست. هر چقدر سعی می کنم با من دوست شود و بازی کند تحویلم نمی گیرد. برعکس سگ ها، گربه ها مرا دوست ندارند! 
کلبه ی ایزابل را صبح پس از صبحانه و گپی با او ترک می کنیم. باران فراوان می بارد. اینجا طبیعت چهره های مختلف خودش را به ما نشان می دهد. دو ساعت بعد مه شدیدی می شود، انقدر که کوه های به آن بلندی نا پدید می شوند. راهنما ما را به کوهستان دیگری می برد، gosausee ، که اگر قرار باشد روزی بهشتی را با راهنمایی قران تصور کنم شبیه همان جا خواهد بود. 
کوه های پوشیده در مه و بلند، دریاچه ی سبز رنگ، درختان خوشرنگ و لعاب، هوای بی نظیر و باران نم نم لطیف. 


*در این منطقه فسیلی به نام ammonite فراوان یافت شده، فسیل جانوری که از ۴۰۰ میلیون سال پیش زندگی می کرده و ۶۵ میلیون سال پیش منقرض می شود. راهنما یکی از این فسیل ها را به ما هدیه داده بود و امروز، هر از گاهی نگاهش می کنم و از سن زیادی که دارد متعجب می شوم. 

 
** هنر سیر و سفر، آلن دوباتن. کتابی که با اغاز سفر به دست گرفتم و تا پایان سفر از دستم نیفتاد...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۵۲
پونه

 چند روزی را که در کلن ماندیم، گمانم هرگز فراموش نخواهم کرد. نه این که شهر چیز ویژه ای داشته باشد از نوع عجایب بشری – که اساسا این چیزها راحت از مخیله پاک می شوند – میزبانانی که در کنارشان بودیم به طرز عجیبی مهربان بودند. تو گویی خواهر و برادرشان هستیم، انگار که دوستی قدیمی باشیم که از فراز فراق بیست ساله ای به خانه شان رفته ایم. آنقدر صمیمی، همانقد ر راحت، همان قدر پر محبت. من بار دوم بود می دیدمشان، بار اول در ایران، کوتاه. همان خاطره ی کوتاه مشترک برایشان بس بود که صمیمیتی دور و دراز متصور شوند و محبتی بی کران نثار ما کنند. خانواده ی جوانی ایرانی، که به تازگی بچه دار شده بودند و خانه خریده بودند و در سکوت محله های غربی کلن زندگی می کردند.

چیزی به یاد ندارم در سراسر عمرم که از محبت گیرا تر و تاثیر گذار تر باشد. شاید تمام انچه می بایست از کلن می فهمیدم همین بود. که گفتگوهای از سر احترام و بی تعارفی های دور از غرض – که در فرهنگ ایرانی جایشان خالی ست – در روابط اجتماعی چقدر زیبا تر هستند. فرهنگی که تصمیم گرفتم با خود به خانه ام ببرم همین بود: بی تعارف بودن  و تا سر حد ممکن محبت کردن.

محبت کردن را که البته در مثنوی زیاد شنیده بودم، اما گاه، در روابط اجتماعی اندیشه ای از بده بستان در پس ذهنم می پروردم. اگر کسی را دعوت می کردم و نمی امد، می نشستم و می شمردم دفعاتی را که مرا دعوت کرده و من رفته بودم! اگر تولدم  بود منتظر می شدم کسانی که برای تبریک تولدشان زحمتی بیش از یک پیام تبریک به خود داده ام مرا یاد کنند. انگار چیزی در من که در مثنوی اموخته بودم که از ادم ها توقع نداشته باش، با چیزی در من که در کلن دیده بودم که تا می توانی محبت بی غرض کن به خلق خدا – همدیگر را باز یافته بودند. مثل چراغی که در ذهنم روشن شده باشد. پر نور و پر تاثیر...

کُلن برای ما این گونه بود، اقامتی سه شبه در اتاق زیر شیروانی داشتیم که در پنجره های اُریبش نمای خیابان پیدا بود، خیابانی که انگار هرگز کسی با کفش گل الود رویش راه نرفته و روغن هیچ ماشینی روی اسفالتش چکه نکرده است. از جاذبه های کلن که موفق به دیدنشان شدیم کلیسای اصلی کلن بود، بلند ... سقفش انقدررر بلند بود که باید گردن را موازی سطح زمین می کردی تا ببنی، مثل برج، با معماری عجیب الخلقه ی گوتیک و چهره های تجسم یافته قدیسان بر در و دیوار. بجز این کلیسا، شهربازی هم رفتیم. چیزی که درون شهربازی متوجه شدیم این بود که برای بازی های آدرنالین زای مخوف قدری پیر شده ایم! ترن و تاب بلند و چیزهای چرخنده ی پر ارتفاع و ... را سوار شدیم، اما هیچ چیز به اندازه یک بازی سه بعدی پرتاب شکلات و کشتن موش ها به ما نچسبید!

 ***


هنگام ترک کلن با میزبانان خداحافظی کردیم و بار و بندیلمان را کشان کشان به سمت اتوبوس می رفتیم. یک ربعی رفته بودیم که دیدیم سگ صاحبخانه – که در این چند روز با هم اخت گرفته بودیم – ما را بدرقه می کند. ان همه فاصله را از خانه دور شده بود و با شامه ی بویایی ما را یافته بود... حتی سگشان هم با محبت بود.

 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۲
پونه
* از خیابان رد می شدم که ویترین مغازه ای توجهم را جلب کرد. داخل ویترین یک خانم کم لباس نشسته بود و به من با دست اشاره می کرد! اول فکر کردم اشتباه دیده ام و یک مانکن است، ولی تا ته خیابان را که نگاه کردم دیدم پر بود از ویترین. اینها brothel یا همان فاحشه خانه بودند که در روز روشن فعالیت می کردند. می دانستم در المان فعالیتشان قانونی ست، اما با جستجویی در اینترنت متوجه شدم که در بروکسل مراکزی از این دست نباید قانونی باشد. به هر حال این هم راهی ست برای کسب درآمد!

*در تور مجانی گشت شهری فهمیدیم که بلژیک در قرن ۱۹ استقلال پیدا کرده و جزوی از هلند بوده است. در تاریخ گذشته اش، بخشی از فرانسه بوده است و اکنون که کشوری کوچک و مستقل با نظام پادشاهی ست مردمانش هم هلندی حرف می زنند، هم فرانسوی و هم آلمانی! ظاهرا آب هلندی ها با فرانسوی ها توی یک جوب نمی رود که زبان رسمی کشور هم هلندی ست و هم فرانسوی و البته المانی.  تمام تابلو ها به دو زبان نوشته شده بود، تمام سر در ها، خیابان ها و کوچه ها. هممممه چیز دو زبانه بود. 

*بلژیک تاریخ چندانی ندارد ، کشوری ست بی طرف در امور سیاسی، محل اتحادیه اروپا و ناتو، با سطح رفاه بالا و صنعت شکلات معروف ! حتی این کشور اروپایی با این قدمت کم هم مستعمره داشته، کنگو. اروپایی ها با استثمار ملت ها پیشرفت های بی شماری کرده اند، نمونه اش را ما در بلژیک دیدیم که صنعت شکلات معروفی دارد و ماده خام شکلات هایش را مدیون کنگوست. 

*یکی از نماد های شهر بروکسل و کشور بلژیک: مجسمه ی کودکی ست که ادرار می کند و کسی دقیقا نمی داند چرا این مجسمه اینفدر معروف شده و داستانش چیست. 



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۸
پونه
خودمان را اماده کرده بودم تا به هلند برویم. در آمستردام یک هلندی ِ بسیار دوست داشتنی را پیدا کرده بودم که می شد از اتاق اضافه ی خانه اش برای ماندن استفاده کرد. چقدر مشتاق دیدنش بودم، گمان می کردم با اینکه یک خدا نا باور است عمیقا روح همذات پندار ی با وی دارم. - همه ی اینها را از خواندن نوشته هایش فهمیده بودم - خلاصه اش را بگویم، مریض شد و قرار مان را کنسل کرد.

این شد که سر از بروکسل در اوردیم! شبانه بلیط خریدیم و فردایش از پاریس راهی بروکسل شدیم. حتی فرصت نکرده بودم قدری درباره ی بروکسل بخوانم، حتی نمی دانستم هنوز پادشاه دارد و ملکه با ولیعهد ها در میدان اصلی شهر گاهی برای مردم دست تکان می دهد. در اتوبوس که گشت ِ نا قابلی در اینترنت زدم تنها همین را فهمیدم که بروکسل آنقدرها که دیگر پایتخت های اروپایی، امن نیست. 

این عدم امنیت برای ما که از ترمینال اتوبوس پیاده می شدیم مشهود بود، شاید هم به خودمان تلقین می کردیم که نا امن است! با یک چمدان و دو کیف کوله و دوربین، جلب توجه می کردیم که ما مسافر هستیم. با روسری و موهای سیاه آیدین، داد می زدیم که خارجی. سیاه پوست ها را می دیدیم که دسته دسته دور هم جمع شده بودند. و البته، چقدر مسلمان! در مسیر راهپیمایی به هتل چندین و چند کافه ی قلیان، میوه فروشی عربی، رستوران حلال و گوشت فروشی حلال دیدیم.  چندین و چند مرد عرب ِ بی اعصاب که مدام نگاه می کردند. 
شاید جالب باشد، از روی میزان نگاهی که به ادم می کردند می شد فهمید شهروند اروپایی هستند یا خارجی. که خارجی ها زل می زدند و بومی های مو بور کاری به کار هیچ احدی نداشتند و سرشان یا در افق ها بود و یا زمین را نگاه می کردند. 
از محله های نسبتا نا منظم و پر از مهاجر نشین رسیدیم به مرکز شهر، جایی که هتل ما در ان قرار داشت. وسایل را که گذاشتیم و خودمان را که از هر گونه پول و پاسپورتی خالی کردیم، با خیال راحت به گشت شهری شبانه پرداختیم. 

داشتیم می رفتیم که یک هو وارد یک میدان ایزوله شدیم - که از بیرون معلوم نبود داخل میدان چه خبر است - . آنقدر این میدان زیبا بود که حد نداشت. پر از ادم، پر از جنب و جوش. چراغانی بود و معماری قرون وسطایی در سرتاسر آن موج می زد. مردم توی کافه ها، روی صندلی ها و روی زمین نشسته بودند. همه جا که چشم کار می کرد ادم بود. در المان که هرگز شهری به این میزان زنده در شب ندیدیم. 


در یک رستوران یونانی غذا خوردیم که گارسونی سوری داشت و به ما اشاره کرد که در مصرف کدام غذا گوشت خوک استفاده شده، و راهنماییمان کرد که حلال ترین غذا کدام است. تا فهمید ایرانی هستیم شروع کرد تعریف کردن که من عاشق ایران هستم و .. 
 در کشور خودش کسی بوده برای خودش، حداقل بیش از یک گارسون که برای خارجی ها ظرف می شوید.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۴
پونه

پیش از سفر ایدین گواهینامه اش را بین المللی کرده بود که در طول سفر ماشین کرایه کنیم. خودمان را برای سفری با ماشین اماده کرده بودیم. در جریان رزرو هتل مونیخ با بوکینگ بود که فهمیدیم ویزا کارت من کار نمی کند و ظاهرا دولت مالزی حساب ایرانیان را مسدود کرده است. این شد که نمی توانستیم اعتبار مورد نیاز برای رنت ماشین را فراهم کنیم و اتوبوس جایگزین ماشین شد. 

{یک نکته ای من به هر کسی که می خواهد سفر کند همیشه خواهم گفت: حتما باید کارت بانکی داشته باشی، دبیت یا کردیت ش فرقی نمی کند اما داشتن کارت ولو با موجودی محدود امکان رزرو هتل و تهیه بلیط را فراهم می کند. اگر نداشته باشی باید در به در راه بیفتی به گیشه ی اتوبوس رانی ها و بلیط را حضورا بخری. یا در باب هتل که باید هلک و هلک با چمدان بروی به یک هتلی و تازه ببینی ان لحظه که رسیده ای اتاق مورد نظرت خالی هست هنوز یا نه، و ان را با نرخ 10 الی 20 درصد گران تری رزرو کنی. ما که دو سه باری دردسر کشیدیم و فقط کارت بانکی مستر پدر بود که به کمک ما می امد. }



این را نمی فهمم که چطور بانک یک کشوری به خودش اجازه می دهد حساب یک فرد را مسدود کند فقط به این دلیل که ایرانی ست. نهایت بی مسولیتی در برابر خدماتی که باید به صاحب حساب بدهد، نهایت بی اخلاقی - اگر اخلاق در عالم سیاست جایگاهی داشته باشد. - 

به هر حال ایرانی بودن دردسر دارد. بعضی مسیر های قطار RER پاریس صرفا با کارت اعتباری قابل خرید کردن بود و حتی نمی توانستی از بیابان خارج شوی اگر کارت نداشتی ! 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۳
پونه

سوای دیدنی های شهر پاریس، جدا از حیرت انگیزی کلیسای زیبایِ بلندِ نوتردام و خیلی معمولی بودن برج ایفل و شلوغ پلوغی های شهر در کناره های رود سن، به موزه ی لوور رفتیم. موزه ی لوور، با قسمت های از هنر و تاریخ اروپا، یونان و روم باستان، خاور نزدیک - شامل ایران و بین النهرین - و بخش هنر اسلامی دیدنی بود. حقیقتا دیدنی. 

من که بشخصه شیفته ی دیدن مونالیزا نبودم، در این موزه به دنبال قدیمی ترین تمدن های بشری می گشتم. هیچ چیز به اندازه قدمت حیرت انگیز نیست. هیچ تصوری به این اندازه که یک ادمی مقادیر زیادی سال پیش یک مجسمه ای با سنگ تراشیده اعجاب انگیز نیست. قدیمی ترین تمدن ها که در ناحیه بین النهرین و مصر بوده اند را با لذت فراوان می دیدم. آنقدرها چیزی به خاطر ندارم که تعریف کنم - عنوان مجسمه ها و توضیحات آدیو گاید را حفظ نکرده ام! - تنها یک چیز برای تعریف کردن دارم و آن هم حیرت است. 

دیدن یک سنگ تراشه مال 7000 سال قبل از میلاد مسیح، یک مجسمه کارگران رود نیل برای 4000 سال قبل از میلاد، دیدن فینکس مصری و ستون های تخت جمشید در بخش "ایران" و دیدن نوشته ی sit-shamshi یک مجسمه ی برنز سومری 3500 سال پیش ...

اگر وقت داشتم می توانستم ساعت ها انجا بگردم و هر لحظه بر کوتاهی عمر خود در برابر بلندی تاریخ بشری شگفت زده گردم.  

خیلی دوست داشتم در بخش اسلام قرآنی قدیمی یا دست نوشته ای اسلامی پیدا کنم اما از قبل می دانستم آنجا بجز هنر اسلامی چیز دیگری گیرم نمی آید. 


از این ها بگذریم، از انجایی که هر پاریس رفته ای بر طبق عادت و رسم، به دیزنی می رود ما نیز راهی دیزنی شدیم. از بلیط گران قیمتش که بگذریم، چیز آنچنان جذابی انجا نیافتیم. بهتر بود از قبل تریپ ادوایزور را چک می کردیم و می فهمیدیم که این تم پارک بیشتر به درد بچه ها می خورد نه ادم های گنده که بروند چرخ و فلک سیندرلا و تونل وحشت پینوکیو سوار شوند! تجربه بود اما می توانست بهتر باشد. 




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۹
پونه
خیابان های شلوغ، ساختمان های کوچک و تو در تو، علاقه ی مردم به کافه نشینی و گُنگی زبان فرانسوی اولین تصاویر من از پاریس بودند. هرچه بیشتر قدم می زدیم، پیش زمینه هایم را بیشتر با چهره ی شهر انطباق می دادم. برخلاف تمام کارت پستال ها و فیلم ها و مجسمه ها، برج ایفل نمایان گر تمام انچه پاریس کشف کرده بودم نبود، حتی بخش کوچکی از آن هم نبود. پاریس واقعی کاخهای پر زرق و برق لویی 14 م بود و اعتقادات مذهبی لویی 9 م. کلیسای بلند نوتردام بود و داستان های زندان کانسرجرسی. 
در آن روزگاران قرن 17، بوده که لویی 14 تصمیم می گیرد از لوور به ورسای برود و تمام انچه را که عطش تجلل ش را سیراب کند برای خود بسازد. ورسای با معماری و نقاشی های پر کار متولد می شود. درباریان به اطراف پاریس منتقل می شوند و کاخ لوور را تبدیل به یک گالری هنری می کنند - هنر، که بیش از هر چیز محبوب لویی 14 بوده - .زندگی با چند صد - شاید هزار - خدمه در رفاه و نعمت کامل و غرق در مصرف گرایی افراطی و آداب و سنن سنتی بی اندازه ادامه داشته در حالی که خارج از حباب ورسای، مردم گرسنه بوده اند و به دنبال یک لقمه نان که کمیاب و گران شده بوده. 
دوران دوران لویی 16 بوده، که می گویند عرضه ی خاصی در حکمرانی نداشته که هیچ، ملکه ی اتریشی بسیار ولخرجش - ماری آنتوانت-  جرقه ای بوده بر خاکستر خواسته های مردم. انقلاب می شود. انقلابیون روی کار می آیند، شاه و ملکه محبوس می شوند، فرانسه وارد جنگ داخلی می شود، فرانسه وارد جنگ خارجی می شود، انقلابیون مردم را می کشند، انقلابیون کلیساها را خراب می کنند، انقلابیون تقویم ها را از 0 می شمارند- به جای میلاد مسیح - ، کشت و کشتار. خون و خون ریزی. انقلابیون می کشند. مردم می کشند. شاه می گریزد، شاه را می کشند. ملکه اعدام می شود. فرزندش اعدام می شود - پایان بی تردید دودمان لویی ها -. رهبر انقلابیون اعدام می شود... حمام خون بوده برای سال های زیادی فرانسه. 

 این همه کشته داده اند در راه آزادی، در دلم کلاه از سر بر میدارم برای تاریخشان. کی بشود که ما در راه آزادی هایمان قدم هایی برداریم. کی بشود که ما آماده ی تغییر سرنوشت خود باشیم .. به نام فرانسه با احترام نگاه می کنم، هرچند اصرار نژاد پرستانه شان را برای نوشته های موزه لوور به زبان فرانسوی درک نمی کنم و هرچند، فرانسه به وضوح یک جامعه طبقاتی ست و در کوچه و خیابان فرومایگان بسیاری دیدم. فرانسه را ابدا دوست نمی دارم. 

پ. ن . 
در کنار رود سن، جایی که پر است از بساط فروشندگان کارت پستال و کتاب و پوستر، گه گداری یاد شریعتی می افتادم. سرکله زدن اش را با فروشندگان کتاب های دست دو تصور می کردم و فضاهایی که در کتاب هایش خاطره وار تعریف کرده بود و هاله ای مبهم از آنها را هنوز به خاطر دارم ، از جلوی چشمانم می گذشت. چقدر عجیب بود که قهرمان دوران نوجوانی ام این چنین بی مقدمه به یادم امده بود و من شانس تصور کردنش در جایی که ایستاده بودم را پیدا کرده بودم. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۹
پونه

 روزی روزگاری ماکسیمیان نامی بوده که دو پسر داشته، پسر بزرگ لودویگ و پسر کوچک اتو، در دربار پادشاهی ماکسیمیلیان تربیت می شده اند. جدا از هم و جدا از هر کودک دیگری، در اطراف مونیخ و با معلم های حوصله سربر سرخانه تحصیلات همایونی می کرده اند. این شد که لودویگ، مردم گریز شده بوده و گوشه گیر.

هنگام مرگ پدر که کم سن و سال بود و می بایست بر تخت شاهی باواریا می نشست، بی اقبال به حکومت بوده و مدام به شکارگاه پدری - جایی که امروز linderhoff است فرار می کرده. لودویگ دوم نه ازدواج کرد و نه دوستی داشت و نه علاقه ای به کوچکترین برخورد با ادم ها. 

قصر لیندرهوف را که ساخت، طوری ترتیب داده بود که میز غذایش را با قرقره به طبقه پایین ببرند و در اشپزخانه روی میز را با غذا پر کنند و دوباره قرقره کنند بالا خدمت شاه! 

لودویگ جوان منزوی تحت فشار بوده که ازدواج کند، او هم به ازای دریافت وام از مجلس قول می دهد ازدواجی بکند تا سلسه را ادامه بخشد. نامزد می کند. نامزدی اش را به هم می زند. شکستی که می خورد اورا منزوی تر ، به اطراف شهر می کشاند. تصمیم می گیرد قلعه بسازد. شواناشتاین را با هزینه گزاف اغاز می کند، همان قلعه زیبایی که الهام بخش نماد والت دیزنی ست. قلعه را تمام نکرده قلعه ی دیگری در پی شکست دیگرش اغاز می کند. 


لودویگ به ازای هر شکست یک قلعه می سازد که اتمام هیچ کدام را به عمرش نمی بیند. انقدر ولخرجی می کند که مجلس اورا خلع می کند. در حصر می امدازندش. یک روز که با نگهبانی به پیاده روی می رود،  دیگر باز نمی گردد

جنازه هر دویشان در اب پیدا می شود...

او - تقریبا - اخرین شاه باواریاست .





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۰۳
پونه

هر فوتبال دوستی این شهر را می شناسد، چه برسد به ایدین که از کودکی پای بازی های بایرن مونیخ نشسته و دانه دانه شان را تماشا کرده است. مونیخ بزرگ ترین شهر ایالت بایرن و یکی از مهم ترین شهرهای صنعتی المان است، دفتر اصلی برند های بزرگ مانند مرسدس بنز، بی ام دبلیو و ادیداس عموما انجاست، به دلیل تعدد کارمندان این شرکت ها تقاضای مسکن زیاد است و خانه بسیار گران قیمت. شبکه ی حمل و نقل گسترده ای دارد و مرفه ترین شهر المان شناخته می شود. 


هتل ما در مرکز شهر نبود، اما علی رغم وجود انواع اتوبوس، مترو و ترام درسرتاسر شهر، علاقه ی وافری به پیاده روی داشتیم. به همین خاطر رکورد پیاده روی را در ان شهر شکاندیم. ایدین از همان ابتدای ورود به شهر مکان آلیانس ارنا - ورزشگاه تیم بایرن مونیخ - را پیدا کرده بود و در نتیجه ما از نزدیک ترین نقطه به ورزشگاه، با چمدان و دقتر و دستک از اتوبوس پیاده شدیم و با همان بند و بساط ورزشگاه را زیارت کردیم. 


مونیخ  از اهمیت تاریخی فراوانی برخوردار است، مرکز ایالت بایرن که دوک ها و قیصر های زیادی به خود دیده است. موزه ی اصلی شهر یا Residens کاخ سلسه های گوناگون شاهنشاهی بود و از قرن ١٤ به مرور تکمیل شده بود و هر پادشاهی اتاقی به اتاقهایش افزوده بود.

برای من به شخصه، همیشه دیدن موزه ها و کاخ ها عجیب است. دیدن مبلی که روزی شاهی رویش لم داده است و پرتره ی شارلوت نامی که زن بدنام دربار بوده جذاب است. ادم هایی که مرده اند و چیز هایشان باقی مانده است و عکس های اخمو با لباس های پف دارشان حالا روی دیوار موزه است. کاخ چندین قسمت دارد، قسمت اول تالاری ست پر از مجسمه ی مردان مهم. سزار ها و فرماندهان درباری. به چهره شان نگاه می کنم و سعی می کنم زندگی شان را جایی میان قرن ١٤ و ١٩ تصور کنم. روی سقف و دیوارها پر از نقاشیست؛ نقاشی های مناظر و صحنه هایی از افرینش و مذهب. ان زمان باید تالار با شکوهی به حساب می امده، جمله هایی که به لاتین نوشته شده باید جملات قصاری باشد. یکی شان را در گوگل ترنسلیت می زنم بلکه سر در بیاورم چه نوشته، چند کلمه ی strength و time و man را می فهمد فقط.

از اینجا جالب تر، یک اناق بود به نام اتاق گنجینه ها. شاه ها علاقه داشته اند چیزهای بخصوصی را از اینور و انور جمع اوری کنند و نگه دارند. همین را بگویم که علاوه بر طلا و جواهرات و ..، پر بود از استخوان و جمجمه. استخوان فلان قدیس و جمجمه ی فلان کودک. یالل عجب! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۵
پونه

بله... حدس این که خوردن یک عدد سالاد در کافه ای پر تردد در مرکز یک شهر کوچک اروپایی چقدر برای ایرانیان گران تمام می شود دشوار نیست. اگرچه ما بخش عمده ی ارز مورد نیازمان را قبل از بی ثباتی نرخ تهیه کرده بودیم و به گرانی ها نخوردیم، با هر پولی که پرداخت می کردیم سریع -نا خوداگاه- ضرب و تقسیمی می کردیم و می فهمیدیم که یک دانه بلیط رفت ِ ترن/U bahn برای هر نفر با مینیمم تعداد ایستگاه نزدیک سی هزار تومان اب می خورد ! 

دیگر هر بلیطی که می خریدیم و به ندرت هر چیزی که بیرون می خوردیم مایه ی عذاب شده بود که تصمیم گرفتیم هیچ نرخی را تبدیل نکنیم و برای درک از قیمت غذا ها و خدمات نرخ حدودی یورو را ٣ تومن بگیریم، چونان که برای خود اروپایی ها به نسبت در آمدشان تمام می شد.


حمل و نقل بسیار گران بود، حتی تردد بین شهری/کشوری با اتوبوس، ارزان ترین حالت سفر که ما انتخاب کرده بودیم. در ایستگاه هیچ مترو و ترن شهری ای هی کارمندی نبود. بلیط را باید از دستگاه می خریدیم و در جیب می گذاشتیم. هیچ کس بلیط چک نمی کرد و کاملا می توانستی سفر مجانی داشته باشی. اما وقتی به طور رندوم مامور قطاری جایی بلیطتت را بخواهد ببیند و تو نداشته باشی ٦٠ یوروی نا قابل جریمه می شوی.


بسیار برایم جالب بود ، توسعه یافتگی یعنی کسی شما را چک نمی کند و فقط شعور شهروندی شماست که وادارتان می کند قوانین را رعایت کنید . البته جریمن سنگین هم مهم است.


یک بار در ترن بین ارلانگن و نورنبرگ بودیم که دیدیم مامور قطار بلیط ها را چک می کند. ما که بلیط داشتیم ، تمام توجهم به خود مردم المان بود که ببینم ایا کسی یواشکی واگن را ترک می کند و پیاده می شود؟ کسی هست که بلیط نداشته باشد؟ اطراف من که هر که نشسته بود، داشت. تنها یک مهاجر عرب زبان بود که ترسید و سریعا در ایستگاه نزدیک پیاده شد! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۰
پونه

نورنبرگ ، شهر کوچکی بود با یک قلعه در بالا و یک پل در وسط و چند کلیسای زیبا و یک بازار اصلی. بالا شهر کلیسای کاتولیک خودش را داشت و پایین شهر کلیسای پروتستان خودش. ان وسط مسط ها هم روزگاری کنیسه یهودیان بوده، که اکنون نیست. سالهای سال پیش مسیحیان یهودیان را ازار می دهند و کنیسه را اتش می زنند و صدها یهودی را در بازار اصلی سر می برند. سال های سال که می گویم قرن هفت و هشت میلادی ست ، که یعنی المانی ها از همان موقع با یهودیان سر سازگاری نداشته اند. 

نورنبرگ، نه فقط به دلیل اهمیت تاریخی و کایزربورگش، که به دلیل نقشی که در زمان نازی ها داشته دیدنی ست. مرکز رژه های چند هزار نفری و سخنرانی های اتشین هیتلر در همین شهر بوده، به همین دلیل شاید، بعدها دادگاه محاکمه سران نازی همینجا برگزار شد و در همان راهروهایی که قوانین اعدام مخالفان، کشتن معلولان و نازاسازی شهروندان تصویب شده، قضات و نظامیان و پزشکان و دربان و افسر نازی محاکه شدند.

عجب فیلم زیبایی ست judjment at nuremberg ! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۳
پونه

با ایدین چمدان می بستیم. اخر چه کسی می توانست لباس و مایحتاج یک ماه خود را در یک چمدان جا کند ؟ دانه دانه حذف می کردیم، می افزودیم، باز می کردیم و می بستیم، دست اخر شد ٢ چمدان بزرگ! که نیمی از یکیشان فقط نان بربری و سنگک برای فامیل ِ از ایران دور مانده -سوغات- بود. 


هر کس که تجربه ی خروج از ایران به یکی از کشور های در حال توسعه/ توسعه یافته را داشته باشد می داند که از ایران به مقصد، به یک باره، رنگ عوض می شود. انگار یک هو در فضای خاکستری نخوت بار افرودگاه امام خمینی یک سطح رنگ پاشیده باشند و تو در فرودگاه اتاتورک استانبول افتاده باشی. رنگ، حرکت، انرژی، شادابی ... درک من از تمام نقاط ِ غیر فرودگاه خودی ست. 


در نورنبرگ فرود می امدیم، از بالا حواسم به قاره ی سبز بود و پروازم را روی سبزی اش رصد می کردم. تا اینجای سفر که راست می گفته اند، واقعا سیز است ... از فرودگاه که بیرون زدیم هوای المان را استشمام کردم، فضای جنگ جهانی دوم را انتظار می کشیدم و سرباز های کلاه کج با زبان خ دار ! مردم نژاد پرست را برانداز می کردم و چشمهای ابی و پوست سفید شان را. از نورنبرگ به شهر کوچکی می رفتیم، اکنون جاده را می دیدم، تمیز . کناره اش گوش تا گوش ذرت کاشته شده و بوته های سیر . تماااام زمین را کاشته بودند. اگر نه، درخت بوده که نکاشنند.


گوش تا گوش : درخت، سبزی، دوچرخه .

جز زیبایی ندیدم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۰۳
پونه
ان روز که از قفسه های خاک گرفته ی خانه دو جلد قطور ویل دورانت پدر را برداشتم می دانستم چند روزی مهمان اروپا خواهم بود. با اشتیاق وصف نا شدنی غبار از "عصر ولتر" پاک کردم و عصر روشنگری را ورق می زدم. ان قدر حجیم بودند که نتوانم فصل کاملی بخوانم،سر سری ورق زدم و تصویری از اروپا در ذهنم می پروردم. اروپا آن مهد تحول بود که انقلاب عظیم فرانسه را در خود جای داده بود، اروپا آن کلیساهای بلند گوتیک بود که شیشه های بزرگ رنگی داشت. اروپا نشان صلیب، اروپا کلاه گیس های سفید فرفری و کفش های پاشنه دار مردان بود.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۹
پونه

لا به لای درخت ها می روم. این زیباهای باشکوه. دستم را می کشم روی تنه ی یک درخت گردو، برگ هایش را لمس می کنم، گردوهایش را تماشا...یاد زندگی می افتم. یاد ِ مفهوم زنده بودن. به نفس هایم گوش می دهم، صدای نفس در صدای برگ و باد درختان گردو. خیال می کنم، طبیعت همان راه حل من است. خیال می کنم این همه زیبایی دست آخر مرا به یک جایی می رساند. به یک سر انجامی در این جهان آشفته ی بی سرانجام. خیال می کنم، راه رستگاری از درخت و کوه می گذرد. از لمس زنده ی پوست یک سگ. از نگاه کردن به یک گل کوچک روییده بر تخته ی سنگ بزرگ. چقدر دوستت دارم. چقدر همه تان را دوست دارم. چقدر تمام جهانیان را دوست دارم. باور کن، از طبیعت دوست داشتن می چکد.

از زندگانی ام دوست داشتن بچکد، یک روز. دوست داشتنی به وسعت تمام جهان. به اندازه ی تمام مردم. دوست داشتن قدر یک آغوش گنده ی جا دار ... : ) انشالله .


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۷
پونه

پیش از عروسی:

زندگی عموم انسان ها سناریوی مشابهی دارد. تولد، مدرسه، ازدواج، شغل و مرگ. به زودی جشن عروسی من فرا می رسد. همان فقط یک بار در زندگی، همان لباس سپید بزرگسالی. همان استقلال از پدر و مادر، همان درک معنای خانواده برای دومین بار. هیجانش را دارم. با وجود اینکه از آن دخترها نبوده ام که سال ها صحنه ی عروسی ام را تصور کرده باشم  اما روزها برای جزییاتش  اشتیاق ورزیده ام و وقت گذاشته ام. اشتیاق کسی که به شدت مطمین است در گذران هر لحظه، تنها باید لذت ببرد چرا که لحظه گذشتنی ست. گشتم و گشتم و لباس عروسم را یافتم در پستوی مغازه ای در کنج بازارِعروسیجات فروشی.  بعد با دیدن لباسم کیف کردم. با تصور خود در آن لباس یک بار – پوشیدنی. برای باغ روزها با ایدین سوار ماشین می شدیم و راهی سفری به اطراف تهران. میوه پوست می گرفتیم و در جاده ها آوای قفقاز گوش می دادیم. تا اینکه اخر جایی که مرا مجذوب کند یافتم. از اصولیات بگیر تا جزییات ریز جذاب تر از اصول. کارت دعوت دوست داشتنی، لباس ساقدوش و هدیه های سر عقد گرفته تا ریسه های برگ زیتون برای روی موهایم. از استودیوی معروف عکاسی گرفته تا آرایشگر گمنام در خیابان بغلی. به تمام جزییات نتوانستم/نخواستم رسیدگی کنم، روی رقص ها، آهنگ ها، دسته گل وقت نگذاشته ام. عروسی را انتظاری دلچسب می کشم. می دانم تمام می شود. مثل تمام عروسی های تاریخ، مثل تمام روزهای خاص تقویم مردمان، ۲۴ ساعت دارد و زود خواهد گذشت. باکی از گذرش ندارم، تازه فصل جدید زندگی من آغاز شده است.

حین عروسی:‌

از استودیو عکس و فیلم معروف شهر، داعیه دار انحصار در عکس ها و دوری از کپی برداری گلایه مندم. انبوه ژست های کلیشه ای ِ داماد پیشانی عروس را ببوس یا عروس سرت را بگذار روی شانه داماد ! انبوهی از عمارت های دوست نداشتنی با دیوارهای سفید و آیینه هایی که قرار بوده نماد تجمل باشند. من که از روز اول گفته بودم، درخت دوست دارم نه دیوار. چرا مرا اینجا اورده اند؟‌ چرا ژست گرفتن های بیهوده ی nonsense  ؟ کمی غر می زنم و ایدین یاد اوری می کند که امروز وقت اوقات تلخی نیست..راست می گوید. تلخی را قورت می دهم و در راه باغ برای آغاز جشن اماده می شوم. عقد سوری شروع می شود، عقد به قصد دریافت کادو:)). مجلسی به شدت بی نظم و بی نهایت شلوغ  و بسیار با مزه ! هر کسی از سمتی می آید و روی مرا می بوسد، اقوام را می بینم که از شهرستان آمده اند. چقدر رنج سفر متحمل شده اند برای بودن در اینجا. در نگاهم به آنها قدر دانشان هستم. شر و شر عرق می ریزم و فیلم بردارها را می بینم که از بی نظمی مراسم حرص می خورند. پس از عکس با ساقدوش ها - یکی از فانتزی هایم همیشه داشتن ساقدوش بوده! – با ایدین وارد مراسم می شویم. در نگاه های مردم برق شادی می بینم. جز خیر نمی بینم. جز دعای خوب، جز آرزوهای زیبا. بیش از اینکه از رقص با ایدین لذت ببرم از رقص با مهمان ها کیف می کنم. نگاهشان می کنم که حدقه هایشان پر از شادی و محبت است، می رقصند و روی سرم شاباش می ریزند. ساقدوش ها را چقدر دوست دارم، دور و برم می رقصند و آب دستم می دهند و شاباش از دستم می گیرند. خوشحالم، یک خوشحالی واقعی ِ همگانی در کنار مهمان های عزیز. در کنار محبت مردمان J دلم می خواهد لحظه ها کش پیدا کنند و عروسی طول بکشد. دلم می خواهد بیشتر برقصم، بیشتر بگردم و بیشتر به چهره ها نگاه کنم. هنوز پاهایم ورم نکرده است، هنوز فشار لباس عروس بدنم را خسته نکرده است، هنوز به آیدین تمام فامیل هایم را نشان نداده ام، با آن گوشه ی سالنی ها نرقصیده ام . اما خب هر چیزی پایانی دارد و این رسم این دنیا ست.  پدر شوهر که کمرم را با روبان قرمز می بندد و پدر که برایم دعای خیر می خواند و مادر که زیر گریه می زند و عمو که مرا بغل می کند، عروسی ام تمام می شود. خودم را به شدت نگه داشته ام که بغضی نکنم، تمام عضلات صورتم را سفت کرده ام که اشکم جاری نشود و لبخندم نماسد. اگر یک لحظه وا می دادم پدرم غصه می خورد. اما ندادم و تماما خندیدم و صورت شادم را نمایان تر از هر موقعی از کلاه عروسی در آوردم. آخر چه رسمی ست که آدم ها گریه کنند؟ این بهترین نوع جداشدن از پدر و مادر است. جدا شدنی پر از بالندگی، پر از استقلال، پر از شب ها شام پیش خودشان، پر از اخر هفته های در مجاورتشان. پر از باهم بودن. عروسی ما هم تمام شد. با بوق انبوه ماشین ها تا خانه امدیم و گوسفند بیچاره را زمین زدند و تمام.

پس از عروسی

در خانه ی خودم هستم. خانه ی من و آیدین با قوانین منحصر به خودمان. در خانه ای مثل تمام مردم شهر، با در  و پنجره و فرش و یخچال. یخچال خالی :)) با ایدین راهی مغازه می شویم و انبوهی ماده ی غذایی می خریم و یخچال را پر می کنیم. آخر در پر کردن یخچال هم لذت هست. همانقدر لذت که در رقصیدن روی سن عروسی، همانقدر که در رد شدن از زیر قران مادر. همانقدر که در دیدن چهره ی آیدین وقتی خواب است. در تک تک لحظه ها لذتی هست که باید کشف شود. در این لحظه که تکیه به مبل هایم داده ام و در خانه ی بی اینترنت و بی نلویزیون خود نشسته ام و می نویسم لذتی ست. خداوندا چقدر نماز شکر بخوانم برای این از خوشبختی منفجر شدنم ؟


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۸
پونه

بگویم چقدر غصه می خورم ؟ غصه ی پرده فروش از صبح امده توی گلویم. رفته بودیم پرده بخربم، جایی که مادرم برای خانه قبلی مان از انجا خرید کرده بود رفتیم، می گفت ان موقع برو بیایی داشت. مغازه اش پر از مشتری...امروز جز نگاه ملتمس پیرمرد چیزی در مغازه نبود. انگار روزها بود کسی وارد مغازه اش نشده باشد، انگار طعم سر و کله زدن با مشتری را زیر لب هایش گم کرده باشد. در خلوتی ابدی پشت پیشخوان نشسته بود. توپ های بزرگ پارچه پرده ، همان ها که سال ها پیش مادرم از ان برای خودش دوخته بود_ ردیف شده بودند توی قفسه ها.  پارچه هایش را دوست نداشتم، گاهی برای اینکه ناراحت نشود قیمتی می پرسیدم. می گفت" دخترم انقدر فکر کردن ندارد که. ببین چقدر قشنگ است !"

من انقدر خودخواه بودم، که حاضر نشدم به قیمت نداشتن پرده ی مورد نظر، خریدی از او کرده باشم. به محض اینکه با مادر سوار ماشین شدیم پشیمان شدم. گفتم برویم و لاقل یک مورد از انجا بخریم. اما مادر راست می گفت... با یک گل بهار می شود ؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۰
پونه

این دختر پرستاری رو که اسراییلیا شهیدش کردن نگاه می کنم. چقدر زندگیش معنا داشته. هر روز پا می شده می رفته لب مرز به مجروحا کمک می کرده. و چقدر با زندگیه یه کارمند معمولی اپل که فقط کار می کنه تا شب، بعدشم وقتشو با دوست و رفیقاش می گذرونه و حقوقشو خرج می کنه و در روزمرگی غرق می شه یا سعی می کنه از روزمرگی فرار کنه - فرق داره. دومی چقدر می تونه بی دردسر و در عین حال بی معنا باشه و اولی با مرارت و رنج و معنی دار. 

تو مهمونی های بی سر و ته گاهی این طوری هم به قضیه نگاه می کنم، کسی که اومده یه میوه ای شامی بخوره و بره راحته، می شینه گپ شو می زنه و در روزمرگی فرو می ره. کسی که می ره کمک صابخونه تا ظرفا رو بشوره و از دایره ی اسایشش خارج می شه،  لاقل یه ذره معنی داره مهمونیش. معنیش هم اینه که ذره ای از زحمت یه نفر، ولو به اندازه اب کشیدن یه بشقاب کم کرده. 

نمی دونم والا. تو بشقاب شستن هم دنبال معنی می گردیم ...!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۶
پونه