می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

بگویم چقدر غصه می خورم ؟ غصه ی پرده فروش از صبح امده توی گلویم. رفته بودیم پرده بخربم، جایی که مادرم برای خانه قبلی مان از انجا خرید کرده بود رفتیم، می گفت ان موقع برو بیایی داشت. مغازه اش پر از مشتری...امروز جز نگاه ملتمس پیرمرد چیزی در مغازه نبود. انگار روزها بود کسی وارد مغازه اش نشده باشد، انگار طعم سر و کله زدن با مشتری را زیر لب هایش گم کرده باشد. در خلوتی ابدی پشت پیشخوان نشسته بود. توپ های بزرگ پارچه پرده ، همان ها که سال ها پیش مادرم از ان برای خودش دوخته بود_ ردیف شده بودند توی قفسه ها.  پارچه هایش را دوست نداشتم، گاهی برای اینکه ناراحت نشود قیمتی می پرسیدم. می گفت" دخترم انقدر فکر کردن ندارد که. ببین چقدر قشنگ است !"

من انقدر خودخواه بودم، که حاضر نشدم به قیمت نداشتن پرده ی مورد نظر، خریدی از او کرده باشم. به محض اینکه با مادر سوار ماشین شدیم پشیمان شدم. گفتم برویم و لاقل یک مورد از انجا بخریم. اما مادر راست می گفت... با یک گل بهار می شود ؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۰
پونه

این دختر پرستاری رو که اسراییلیا شهیدش کردن نگاه می کنم. چقدر زندگیش معنا داشته. هر روز پا می شده می رفته لب مرز به مجروحا کمک می کرده. و چقدر با زندگیه یه کارمند معمولی اپل که فقط کار می کنه تا شب، بعدشم وقتشو با دوست و رفیقاش می گذرونه و حقوقشو خرج می کنه و در روزمرگی غرق می شه یا سعی می کنه از روزمرگی فرار کنه - فرق داره. دومی چقدر می تونه بی دردسر و در عین حال بی معنا باشه و اولی با مرارت و رنج و معنی دار. 

تو مهمونی های بی سر و ته گاهی این طوری هم به قضیه نگاه می کنم، کسی که اومده یه میوه ای شامی بخوره و بره راحته، می شینه گپ شو می زنه و در روزمرگی فرو می ره. کسی که می ره کمک صابخونه تا ظرفا رو بشوره و از دایره ی اسایشش خارج می شه،  لاقل یه ذره معنی داره مهمونیش. معنیش هم اینه که ذره ای از زحمت یه نفر، ولو به اندازه اب کشیدن یه بشقاب کم کرده. 

نمی دونم والا. تو بشقاب شستن هم دنبال معنی می گردیم ...!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۶
پونه

- بچه ها دلم می خواهد هر کدامتان بگویید چه لحظه هایی معنویت را ادراک کردید. کی بوده که تجربه ای نه از جنس مادیت داشته اید که شما را به عالم دیگری پیوند داده باشد ؟‌دلتان رفته باشد ... 


گعده وار و گرد نشسته بودیم . استاد پرسید این سوال جذاب را. در ذهنم خروار خروار جمله آمد که بگویم، بگویم "استاد من در  این طور لحظه ها یک پیوند عمیق با جهان از جنس محبت دارم. " یا بهتر است این طور شرح بدهم که "استاد! من بعضی لحظه ها حس می کنم یک مخاطب تام و تمام دارم که مرا خطاب قرار داده است. مرا می نوازد. با او حرف می زنم و او می شنود." نه این خوب نیست ... بهتر است واضح تر بگویم، از این بگویم که وقتی نسیم خنکی هم از روی گونه هایم می گذرد یک لحظه  تجربه ای می کنم، شبیه لمس دست های خدا بر گونه هایم ... نه! من وقتی صدای خوب می شنوم... من وقتی کسی زیبا -فارسی- می خواند، من وقتی کسی زیبا تار می زند، وقتی سازی با تمام وجود نواخته می شود ... نه!

هی اینور انور می کنم جمله هایم را در ذهن، نوبت به من می رسد، نگاهم با استاد گره می خورد، استاد مکث می کند، من مکث می کنم. استاد انگار می کند که جوابی ندارم، نفر بعدی جواب می دهد. 

من هنوز به جواب هایم می اندیشم ... 

 من وقتی حرف دارم. من وقتی در یک قطره ی اشک خلاصه می شوم. من وقتی می چکم، ...اری وقتی که می چکم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۴
پونه
در یک بی خبری از گذر زمان، روزه می گیرم. به خانه ام می روم و بشقاب های کار دست ایرانی را می شورم. ظرف های عمدتا چینی را دانه دانه می چینم توی کابینت ها. دستمال را تا جایی که دستم می رسد می کشم توی کمد ها. جای فرش ها را تصور می کنم. رنگ پرده ها را... برمی گردم خانه پدری و افطار می کنم. به تارم نظر می کنم و نت های مورد علاقه ام را با تبعیض فراوان بیشتر از بقیه شان به صدا در می آورم. والس تاجیکی گوش می کنم و در ذهن می پرسم این آهنگ با تار هم به همین اندازه زیبا ست؟ حاج آقایی در گوشه ی دیگری از این شهر مرده، با اینکه از نزدیک ندیده بودمش و  نمی شناختمش بسیار دوستش می داشتم. عجیب است، ادم بتواند کسی را که ندیده دوست داشته باشد، یا از کسی همینقدر بی اطلاع، نفرت داشته باشد. یک بار دیگر جهان بینی ام را مرور می کنم. زندگی با ارزش ها و لذت ها. انتخاب هایم را می گنجانم در قالب های فکری ام. برخی شان عجیب متناسبند و برخی نیازمند انتخابی دوباره هستند. با ایدین پیاده روی می کنم و خوشحال از اینکه شب است بستنی ام را لیس می زنم. به دوستی ها فکر می کنم و به قلب های به هم پیوسته. غصه ی کشورم را می خورم و محاکمه در نورنبرگ می بینم. مجموعه ای از اشتیاق و دلهره هستم. محبت و غصه شاید. 


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۸
پونه

this much desperate that I am

.

Cant carry them

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۳
پونه

رضا امیرخانی نویسنده ی باهوشی ست. نه که از عرق سمپادی بودن این حرف را بزنم که غیر مستقیم برای خودم نوشابه باز کرده باشم؛ نه. از روی انتخاب کلمات و جمله هایش و تصویر بندی و استنتاج هایش –مخصوصا در سفرنامه که عنصر خیال کم رنگ است و نگاه نویسنده پر رنگ -  می توان فهمید. سفر نامه ی او به افغانستان بی نهایت گیرا و خواندنی بود. مخصوصا برای چون منی که به تازگی پیوندی پنهانی و نا اشکار در درونم با افغانستان یافته ام و هر افغانی که می بینم در کوچه و خیابان؛ دلم نا خود اگاه کلاه از سر بر می دارد و برای مظلومیتشان می گرید و برای جوانمردی شان احترام می کند. نویسنده دقیقا همان نقطه ای ایستاده که من اگر افغانستان میرفتم می ایستاده ام. همان طور دیده و شنیده که گویا خودم حضور داشته ام؛‌ با مردم هم کلام شده ام؛ در مسجد نماز خوانده ام؛ در تاکسی ها ترسیده ام؛ در زیارتگاه غلط خورده ام؛ از صداقت مردم حظ برده ام و از نزدیکی فرهنگ در دلم لذتی عمیق تجربه کرده ام. نویسنده به خوبی سیم های خاردار برند امریکایی را؛ صندلی شکسته بسته ی فرودگاه اروپایی را؛‌کارمند سفارت ایرانی را؛ هراس و نا امنی طالبانی را؛ زن توریست فرانسوی را و در نهایت مرام و جوانمردی افغانی را تشریح می کند. نویسنده کوه ها را می بیند و در می یابد که افغانستان راه و جاده کم دارد –ندارد-. و می فهمد که راه ها عنصر اصلی ملت پروری هستند در برابر قومیت پروری. هرات را می بیند که رنگ و بوی ایران دارد؛ رد گوهر شاد خاتون و نمای کاشی کاری آبی در مسجد هرات. مزار شریف را زیارت می کند و بی ارزش بودن زمان در افغانستان را تماما درک  می کند. مرد افغانی را می بیند که نه کوله باری دارد و نه بار و بندیلی و بنایش را بر سبکی نهاده است.

این ها را می خواندم و لذت می بردم؛ تا به فصل انتخاباتیات رسیدم. فصلی بی محتوا و بی ربط و به شدت دور کننده. فصلی سیاسی در عمق شیرین یک کتاب فرهنگی. منزجر شدم. چه طور امیرخانی نفهمید که مخاطب ممکن است با او هم رای در مسایل سیاسی نباشد؟‌ مفتخر به نصر الله نباشد و عقیده نداشته باشد به سیاست هوشمندانه و اخلاقی ایران در منطقه. چرا کتاب را – جایی که خود برای گریز از سیاست به ان پناه اورده – تبدیل به میدان بی سر و ته و بی ربط سیاست می کند؟‌ در تمام طول کتاب – یا اکثر – فراموش کرده بودم که نویسنده ای را می خوانم که اینقدر با او اختلاف عقیده سیاسی دارم؛ ‌و راستش را بگویم لذت برده بودم از این تشابه نگاه های فرهنگی در عین تقابل باقی نگاه ها. فصل انتخاباتیات بد بود.

در ضمن؛ رسم الخط کتاب عجیب بود و فکر و اصرار پشت ان را نفهمیده ام.


"هر جای عالم که مردکی به مردکی جوان مردی کند ،جبران جوان مردی دیگری است."


"افغانی حتی شارژر را نیز بار زاید می داند. افغانی یعنی یک زندگی متحرک...همین است تفاوت غرب و شرق. از غرب به شرق می آیی به نوعی خود بسندگی فردی می رسی..نوعی درویشی. عن جبرٍ و نه از سر اختیار. "



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۳۵
پونه

تمام شهر را می دیدم. تمام مغازه ها را می گشتم. تند و تند اجناس را تمااشا می کردم و می خریدم برای چیدن خانه ام.روزها این طور گذراندم. از هم پا شدن با مادرم کیف می کردم. از دیدن ذوقش لذت می بردم. شاید همین بود - همین همراهی او و پیوند با او - که برایم خرید را این اندازه دلچسب می کرد. اما در تمام این زمان ها؛‌یک لحظه؛‌ یک آن دو بچه را دیدم که با پای برهنه در کوچه خاکی بازی می کردند. نگاهم یک لحظه؛‌یک آن گره خورد به نگاهشان. لبخند زدم. دست تکان دادم. بچه ها برایم دست تکان دادند و خندیدند. خوشحال شدند و بالا پریدند. امتداد رد ماشین را با نگاهشان دنبال کردند و لبخند می زدند. همان یک لحظه را زیسته بودم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۸
پونه

به سلامتی دلار هم که می رود بالا. نه که دلار نقطه ی اغاز اعتراض من به روحانی باشد؛ که من از روز انتخاب وزرا با او گرگ و میش بودم. از تن دادن به باند بازی و سهم دهی؛‌ از جایگاه زنان و بی ارادگی اش. از نجنگیدن برای سپنتا از سکوتش دربرابر خیل جدید زندانیان سیاسی. از بی رمقی و بی انگیزگی اش. گویی دیگر کار و بارش به ما - مردم - نمی افتد که بخواهد خود را پاسخ گو یابد. همان خری که از پل گذشته است. می دانی باید کی می فهمیدم؟‌ وقتی گفت <من حاضرم باقی تحریم ها را هم بردارم.> 

چقدر عامه فریب بود این جمله وقتی که می دانستیم ترامپ هست.(و چقدر من همان عامه بودم) حال که همین نیمچه رفع تحریم هم به باد می رود. ثبات نسبی وضعیت قیمت ها در دوره قبل بلکل فراموش می شود و در گرانی ای مطلق همه مان هر روز فقیر تر می شویم... خدا راشاهد می گیرم دلم برای مردم پایین هرم کباب می شود. از هر مغازه ی دور افتاده ای رد می شوم حس می کنم دینی به گردن من دارد که هنوز ادایش نکرده ام. از همه شان خرید می کنم. که کمترین کاری ست که می توانم برای کسبه ی زخم خرده - همان مردم - انجام دهم. گه گداری از پیرمرد های تاکسیران دربستی می گیرم. آخر چقدر می توانم ؟‌چقدر از همه ی سوپر ها بخرم از الکتریکی بخرم از سی دی فروش بخرم و به چند آرایشگاه افتاده در گوشه ی یک کوچه مراجعه کنم ؟‌ 

دیروز از پیرمرد نازی در دانشگاه شیشه خریدم.  مظلوم بود و گویی همیشه در گوشه ی زیرزمین درندشت نساجی همان شکلی نشسته بوده و از ازل تا امروز پشت همان میز خاکی دیوار را تماشا کرده است. خواستم حساب کنم گفت ۴ تومن می شود. با خود گفتم این همه شیشه گرفتم فقط ۴ ؟ حاجی یک رقمی بگو مشتری شویم... لااقل بگو ۱۰ ... بگو ۲۰ .. امدم که حساب کنم گفت نه ببخشید! ۳ تومان ! <سه تومن که قابلی ندارد...اگر دانشگاه نمی گفت همان را هم نمی گرفتم دخترم.>‌ 

من اخر یک روز خودم را می کشم برای این مردمان نازنین... از همه چیزدر دنیا بیشتر دوستشان دارم. انگار من هم متعلق به این سبک زندگی بوده ام و روزگار اشتباهی انداخته ام در این دسته ی تجملات پرستِ زرق و برق بینِ محاسبه گر. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۲
پونه

طرف بی غم و بی هم پا می شه با دوستاش میره دوبی، خوش بگذرونه و قبل از عروسیش با دوستاش باشه. خدم وحشم و هتل لوکس و تفریح محض و کنسرت و خوردن و نوشیدن و حسابی بریز و بپاش. از درون حتما تا عمق وجود بهش خوش می گذشته که یهو تو راه برگشت، هواپیمای شخصیش تو اسمون ایران دچار سانحه می شه. سواله واسم، اون لحظه، همون یه ثانیه مونده به مرگش، همون چند لحظه ی دلهره اور سقوط، همون موقه ی نا بسامان شدن اوضاع ِ همیشه بسامان، با خودش چی فکر می کرده ؟ چی دیده؟ چی گفته؟ نگفته ای بابا ما هم که تموم شدیم. یا مثلا روشو بکنه به جهان و بگه "خوش گذشت. از مصاحبت در این دنیا لذت بردم." یا هزار تا کار نکرده شو مرور کرده. یا از ترس شقه شقه شدن بیهوش شده. یا یه لحظه پرسیده "بعدش چی می شه؟ بعد مرگ". نمی دونم . به نظرم میاد که سیستم سرمایه داری ما رو به جاهای خوبی نمی بره از لحاظ فکر کردن ... ما رو تو لذت های لاکچری غرق می کنه. به سبک زندگیش فکر می کنم، جت شخصی، دوستاش، هتل رویال تو دوبی، عکاس ویژه، احتمالا هفت هشت تا چمدون لباس داشتن هر کدوم. عجیبه که همه مون یه روز می میریم، اونم لحظه ای که فکرشو نمی کردیم


** الان که یه دور دیگه این متن رو خوندم، دیدم چقدر پر از پیش داوریه نسبت به ادم هایی که نمیشناسم و اصولا اگر هم بششناسم حق اظهار نظر رو دربارشون ندارم! صرفا خواستم یک فرد ِ فرضی ِ خوش گذرون غربی رو در مواجهه با مرگ تصور کنم. - حتا اگه با این مصداق بخصوص تطابق نداشته باشه- کاری ندارم به اون خدا بیامرز. در دنیای تصورات خویش می گردم ...




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۲
پونه

در مرداد سال ۱۳۷۷ و در بحبوحه ی جنگ داخلی افغانستان؛ وقتی همه ی سفارتخانه ها با عجله کارمندان خود را از افغانستان خارج می کردند؛ دو سفارتخانه بودند که مقامات کشورشان به ماندن دیپلماتهای آنها دستور داده بود. کنسولگری ایران  و کنسولگری پاکستان در مزار شریف. در همین اوضاع بود که طالبان در یک روز روشن وارد مزارشریف شد و شهر را در تصرف خود در آورد. دود و انفجار بوده که همه ی جای شهر را فرا گرفته بوده و مردم کوی و دکان بوده اند که وحشت زده می دویده اند. در این شرایط کارمندان سفارت همگی در کنسول جمع شدند چون به انها گفته شده بود طالبان با شما کاری ندارد؛ و گفته شده بود که پاکستان امنیت شما را تضمین کرده است. 

من که هیچ کدام از این دو جمله را نفهمیدم؛ چرا باید به حرف گروه شورشی طالبان اعتماد کرد و اساسا چه عهد اخوتی طالبان با ایران داشته که کاری به کار همه داشته باشد و به ما نداشته باشد. خلاصه اینکه ظاهرا مبنای ماندن کارمندان ایرانی در مزار شریف همین دست تحلیل ها- صحبت ها بوده است. 

وقتی گروهی مسلح به سفارت خانه ما  یورش بردند؛ کارمندان با دست های خالی و ظاهرا با روی گشاده به استقبال انها رفتند. (نمی دانم؛ به این جور شغل ها در این جور مناطق حساس اسلحه نمی دهند؟)‌ آن ها هم که معلوم شد طالبان نبودند و گروهی سرخود پاکستانی بودند هر چه در خور یافتند را بردند و دیپلمات ها را کشتند. یکی شان خبر نگار بود که بعدها آن روز را روز خبرنگار نامبدند به احترامش. 

اما از بین اینها یک نفر به طرز معجزه اسایی سالم ماند و فرار کرد و بهانه ای شد برای ساختن فیلم «مزار شریف» که حول روایت های مدد شاهسون - که اکنون در قید حیات است - از حادثه و ماجرای گریختنش می چرخد. کارگردان این فیلم حسن برزیده را نمی شناختم. هر چه گشتم نتوانستم رزومه ی درخوری از او بیابم و فیلم هایی که او در ان نقش ایفا کرده بوده - ظاهرا خیلی سال بود که سمت کارگردانی افتابی نشده بود - را نمی شناختم و نامشان را نشنیده بودم.

فیلم به سفارش حوزه هنری تبلیغات اسلامی ساخته شده؛ نمی دانم  فقط من این طورم یا همه نسبت به فیلم های سفارشی توسط نهاد های حکومتی پیش داوری ای در ذهن دارند . 

علی ای حال؛‌از دیدن فیلم لذت بردم. مهتاب کرامتی و حسین یاری الحق که خوب بازی کرده بودند و دیدن فضای افغان فیلم برایم دل چسب بود. محیط های کوهستانی و پر فراز و نشیب افغانستان و کوه های پر شمارش به خوبی نشان داده شده بود و ابتدا باور کرده بودم که اینجا همان  افغانستان زیباست. اما نبود و لوکیشن ها عموما اطراف تهران و در همین ایران خودمان فیلم برداری شده بود. 

مظلومیت مردم افغانستان در صحنه هایی از فیلم به عریانی نمایش داده شده بود. جایی که جوان هایی را به دلیل داشتن نوار کاست و آلت موسیقی به پشت ماشین بسته بودند و می کشتند. 

همیشه چیزی در همه ی مظلومان تاریخ هست که انها را به همدیگر پیوند می دهد. همین مظلومیت است که دل ادم را برایشان می تپاند و وجود ادم را سراسر خشم و یک  حس انتقام امیخته با هم دردی می کند. 

{این روزها که کشور خودم هم مردمانی مظلوم دارد؛ دلم زیاد به درد می اید. هر لحظه خبری حکایت از مظلومیت انسانی دارد؛ شاید به عریانی مردم افغانستان نباشد؛ اما همانقدر متاثر کننده و خشم افرین است. یا کشور همسایه مان عراق. یا بمباران این روزهای غوطه سوریه.

چه باید کرد در میان این حجم از بی عدالتی؛ و جهل مردمان؟ چه می توان کرد؟ سوالی که هبچ گاه هیچ پاسخی برایش نیافته ام.}

خلاصه فیلم حقیقتا زیبا بود. هرچند؛ از دید حرفه ای ان قدر ها هم قوی نبود. داستان خطی داشت و شخصیت پردازی ضعیف. موضوعات مهمی بودند که تعجب می کنم چرا هیج حرفی از انها نرفته است و  داستان خالی مانده است. چرا به حمله ی ایران به افغانستان اشاره ی بیشتری نشد؟ چرا صحنه ی مرگ دیپلمات ها را ان طور که در خور باشد باز سازی نکرده بود؟


***من تا پیش از این فیلم نمی دانستم مزار شریف شهری در افغانستان است؛ فکر می کردم نام شخصیتی سیاسی در پاکستان است(نواز شریف!!) اکنون اما به غایت دوست دارم آنجا را ببینم. مردم ظلم دیده را ببینم و با انها لحظه ای هم کلام شوم. این مزار شریف که در ان شهر واقع است را حتی اگر ارامگاه علی (ع) نباشد زیارت کنم و حظی از کوهستان های زیبایش ببرم. 

نکته دیگری که در باب مزار شریف برایم جالب بود این بود که ارامگاه منسوب به حضرت علی نام شهری ست که شیعیانش (هزاره ها) در اقلیت ۱۰ درصدی جمعیتی قرار دارند. آن هم در شرایطی که هر جرقه ای اتش به اختلافات شیعه و سنی می زند این نام و این مزار هنوز پا بر جاست.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۶
پونه

هیچ وقت با داستان کوتاه کنار نیامده ام، یا با داستان هایی که مخاطب باید کتاب را به قصد تمام کردن آغاز کند. این کتاب را وقتی خریدم نمی دانستم مجموعه داستان کوتاه است و صرفا به دلیل علاقه مندی به ترجمه های روان ترانه علیدوستی آن را برداشتم. ( نقدی ست که دارم هم به خودم و هم به ناشر! )

ترجمه مرا غافلگیر نکرد، روان و خوانا و دوست داشتنی، انگار نه انگار که متن اصلی به زبان دیگری بوده است. 

داستان ها اما، گاه مرا به وجد می اوردند و گاه خسته ام می کردند، داستان هایی با شخصیت هایی درون گرا و کم توقع در زندگی. اغلب شخصیت ها زنان بودند. اتفاق های کمی در طول داستان می افتاد، جای جای ان پر بود از توصیف لحظه ها و محیط ها. داستان اول را دوست نداشتم، از زبان ِ نوزاد ! داستان آخر، "عشق نفرت خواستگاری دوستی ازدواج" را خیلی دوست داشتم. این داستان خود نام کتابی متشکل از چند مجموعه داستان است.(و همچنین نام یک فیلم برگرفته از همین داستان کوتاه).  و هیج کتابی با نام رویای مادرم توسط مونرو به چاپ نرسیده است و اینها گزینش هایی از مجموعه های مختلف هستند. 

آلیس مونرو را نمی شنا ختم/سم. بعد از اتمام کتاب که گشتی زدم به نظرم مانند برخی از شخصیت های داستان هایش (در کتاب فوق) یک انسان معمولی ست و هیچ گاه سعی نکرده در زندگی اش متفاوت باشد. جایی گفته بود که نقش سنتی زنان ـ در خانه ماندن و به فکر در آمد نبودن ـ را در برهه ای از زندگی اش با رضایت پذیرا بوده چرا که به او فرصت نوشتن و خواندن هر چه بیشتر و فارق از دغدغه را می دهد. یا جایی جیم مونرو ـ همسر اولش ـ می گوید: 

وفتی برنده شد (نوبل را)‌ او را نویسنده ی خانه دار محجوب نامیدند. خیلی عصبانی شد. فکر می کنم از ان روز سعی دارد خلاف این را ثابت کند. 

یک چیز دیگر؛ مونرو که چند سالی ست مریض است می گوید که قبل از اخرین عمل قلب بازش نشسته و یاد داشت هایش را ویرایش کرده است؛‌چیزهایی که از او باقی خواهد ماند. 

"فکر می کنم بعد از مرگم چیزهایی بماند اما مطمین نیستم که خودم دوباره چیزی چاپ کنم. قبل از عمل قلبم هرچه را که چاپ نشده بود بازنویسی کردم. حالا هم بعضی هایشان را دوباره باز نویسی می کنم. درواقع دارم روی این کار می کنم که وقتی خودم نیستم چه چیزی بماند. چقدر هم که مهم است!... اما تا حدودی هست."

این هم برایم جالب بود. ادم چیزی را بگذارد بعد از مرگش چاپ شود. خب چرا؟‌یا تو می خواهی این حرف را به مخاطب بزنی یا نمی خواهی. اگر می خواهی که در زمان حیات چاپ کن ببین بازخورد حرفهایت چیست. انگار نویسنده بخواهد به این شیوه پایانی دراماتیک برای خود خلق کند. نمی دانم. 

در کل؛‌چند کتاب مونرو که داستان کوتاهند در ایران ترجمه شده اما نمی دانم که دلم بخواهد باقی اثارش را هم بخوانم یا نه. هنوز با چرایی داستان کوتاه؛‌ ان هم از نوع مونرویی  کنار نیامده ام. که "گفته می‌شود در آثار او، مثل آثار چخوف خط داستانی درجه دوم اهمیت را دارد و تقریباً اتفاق خاصی در داستان‌ها رخ نمی‌دهد و اغلب تلنگری موجب دگرگونی زندگی شخصیت‌ها می‌شود."

راستش نمایشنامه ی مرغ دریایی چخوف را تابستان امسال خواندم. واقعا اتفاق خاصی نمی افتاد و گنگ بود و بعد که نقد و نظر درباره اش خواندم توانستم اندکی - اندکی - قصد چخوف را از نوشتنش در یابم. عجیب بود و نا ملموس. 


به نظرم؛ هیچ کس نباید به قصد نویسنده بودن* زندگی کند. یعنی سفر برود که از ان تو داستان بنویسد. یا لحظه ها را با این دید نگاه کند که از کدام اتفاق می تواند یک داستان خوب در بیاورد. تباه است. نوشتن نباید تبدیل به حرفه شود؛** نباید وظیفه ی فرد باشد. باید نویسنده آنقدر زندگی کند که حس کند دغدغه ای دارد. و آن قدر قلمش تاب نیاورد که دغدغه خود بخود بچکد روی کاغذ. یک هو جوشش کند و خلق شود. وگرنه اینکه ما تصمیم بگیریم نویسنده شویم تباهی ست. 


* نویسنده ی ادبی منظور است. 

** جای ویرگول رو نمی تونم پیدا کنم روی این لبتاب جدیده. هرچی ؛ می زنم منظورم ویرگوله 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۹
پونه

در این لحظه از جهان، اگر نظر مرا بپرسند، می گویم جهان مجموعه ای ست از کارهای بیهوده و حرف های بی معنی. پر از یکسری جزییات ِ بی ارزش و اعتبارات ِ قرار دادی - که در اصل هیچند - .مثل یک دانه اتم که 99.99999 فضای آن خالی ست، انسان هایی هسستیم که 99.9999 کارهایی که انجام می دهیم خالی ست ... وای اگر آن 0.0000001 نباشد؛...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۷
پونه
خرید زیاد می روم این روزها. آیدین ِ بیچاره خوب می داند که چقدر مغازه حالم را بد می کند، از بس که هنگام انتظار برای سانس سینما- که راهش از توی پاساژ می گذرد - به جانش غر زده ام که مرا از این احاطه ی کالا بیرون ببر. احاطه ی کالا دارد تهوع آور می شود. در مترو که می نشینی هست. در اتوبان که می روی هست. در تلویزیون هست. در موبایل هست. همه جای زندگی انگار تبلیغات جا گرفته است. یک گوشه از یک تصویر خدا نکند که خالی بماند. سریعا یک لوگو و نام یک محصول می نشانند. بخر. بخر. بخر. همه اش بخر.. 

 البته این را باید اعتراف کنم، هیچ جیز مثل خرید جهاز خانه و اسباب زندگی برایم جذاب نیست. تا به حال اینقدر نسبت به کاسه و بشقاب توجه نداشته ام در طول عمر شریفم :))
اما لباس خریدن و طلا خریدن واقعا فرسوده ام کرده مخصوصا که احساس می کنم آدمی هستم که در هر چیری قوانین مخصوص به خودم را دارم و احساس خود بزرگ بینی خاصی سلیقه ام را تحت شععاع قرار داده است که می گوید "وا من این را بپوشم؟ این لباس بی ریخت ِ بی جذابیت ِ بی هیجان ِ بی رنگ ؟" واقعا که :)) 
اما از حال خوبم بگویم... احاطه ی دود و دم ِ هوا و خاکستری محیط و نفرتم از حکومت را با ادبیات پارسی سر می کنم. آخ آخ چقدر غنی است هر چه که اجدادم برای من به ارث گذاشته اند... دستتان مریزاد. توی راه مثنوی سروش گوش می کنم و حظ می برم. شب یک همابون می گذارم و جانم تازه می شود... هر از کاهی شعری می خوانم _ شکر گویان که فارسی بلدم و این دریچه ی عظیم به روی من گشوده است _ . 
گاه گاهی تار درب و داغانم را در می آورم و نگاهش می کنم. 

بعله... این گونه سر می کنم زندگی ام را بیست و شش سالگی. با آرامش و دعا کنان که فرصت کافی داشته باشم و نیازی به عجله کردن و حرص زدن و سبفت گرفتن (این سبک زندگی مدرن ِ شهری) پیدا نکنم. 

* چه کلمات بی ربطی !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۲
پونه

ای عزیز ...

زندگانی ام را تا اینجا، به پای جوانی ام بنویس. نکند فکر کنی قرار است تا اخر عمرم همین قدر بی دغدغه باشم. قرار است درگیر جزییات ِ تعریف شده ی زندگی مدرن بمانم. همین قدر غرق مصرف گرایی، همین اندازه خود محور ِ مبتذل. نکند فرصت زیستن از من بگیری اکنون که در دوران گذار به سر می برم. عزیز، تو خوب می دانی، هر شب که می خوابم بیم این دارم که صبحی خواهم دید یانه. از این هول، که نکند بمیرم و در این همه هیچ خلاصه بمانم. که همین قدر بی عمل در برابر حق و باطل، ساکت در برابر ظالم و مظلوم... که همین قدر ناتوان در درک جهان هستی. ناتوان در گرفتن یک دست. کم کردن یک درد. نکند مرگ زود تر از آرزوهایم برسد و مرا پیش از آنکه از آب و گل در بیایم ببرد..

ای عزیز. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۹:۱۰
پونه

آمد. احتمالا مشغول گاز زدن تکه سیبی بودی، یا موهایت را از داخل شانه بیرون می کشیدی. یا اینکه روی مبلی لمیده بودی و برنامه های فردایت را مرور می کردی یا آلارم گوشی تنظیم می کرده ای که رسید. مرگ، این سان خاموش و پر سر و صدا، اینقدر بی مقدمه و تا چندی پُر موخره، رسید و از فراز شانه های تو گذشت و تو دیگر روی پایت نخواهی توانست بایستی. اتاق چگونه بود وقتی رفتی؟ گلهای گلدان مشغول فتو سنتز بودند و گرد و غبار هوا مشغول تحرک بوده اند و میز تحریر ساکت و سرد بوده است. هنوز هوایی که استشمام کرده ای به تمامی از اتاق نرفته است.  شیر ِ توی یخچال مال زمانی ست که تو زنده بوده ای و سیب را وقتی از درخت چیده اند که در رگ های تو خون جاری بوده. اما، اکنون مرگ رسیده است و ارتباط تو با این جهان تصاویر زیبای فریبا به تمامی قطع شده است و نه کسی می داند که تو کجا رفته ای و نه تو خواهی توانست هوای تصفیه شده ی گلدان ها را تنفس کنی. مرگ، چه قدر سوال بزرگی ست. وقتی می اید، ما کجا می رویم؟ من چه می کنم وقتی می رسی؟ من چه می بینم وقتی می آیی؟ من خوشحال می شوم یا می ترسم؟ سنگین می شوم یا پر می کشم؟ تمام می شوم یا زنده؟ ای مرگ ... ای سوال ِ آسیاب به نوبت... مجهول ِ محض.. اگر تو نبودی بشر پر مدعا، ثروتمند و فقیر و شاه و گدا و خوب و بد و قاتل و دیکتاتور و اصغر اقا و هیلاری خانم و ... در هیچ نقطه ای در این جهان نمی توانستند فصل مشترکی در زندگی هایشان بیابند. تنها تو هستی که برای همه مان اتفاق می افتی. 

و تنها پیام تو شاید این است که "زندگی جدی ست."


این سنت اسلام را دوست می دارم که وقتی مرگی در خانه ای اتفاق می افتد، اهالی اش بر بوم و بر می کنند و صدای  "لا اله الی الله" ش به گوش عابر و رهگذر و کاسب و بازاری می رسد و یک لحظه یاد اوری می کند که فلانی، این اسیاب به نوبت است. 



#صوفی ابن الوقت باشد

#Sieze the day 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸
پونه


طول کشید تا توانستم تمامش کنم. نمی دانم به خاطر مشغله زیاد و وقت کم بود یا کشش کم کتاب که اینقدر برای اتمامش تعطلل کردم. اما به هرحال، کتاب خوبی نبود. شاید نویسنده نیت خوبی داشته و نیز قلم خوبی و شاید خواننده ژاپنی می توانسته با ان ارتباط برقرار کند، اما متن فارسی آن بسیار ضعیف ترجمه شده بود و کلمات نا گیرا و نا مناسب تمام پیوستگی داستان و مکالمات را منهدم کرده بود. من هیچ وقت داستان رابرای داستان بودنش نخوانده ام و حوادث و جریانات داستانی برایم اولویت اول را ندارند، آنچه کتاب را برایم گیرا و جذاب می کند نثر خوب است. استفاده از یک ادبیات فاخر حتی در دیالوگ های خیلی عادی، لذتی از خواندن کتاب نصیبم می کند که حد ندارد. نقطه ی مقابلش میشود کتابی مثل این، که سرشار از سکته و نارسایی ست و حدسش دشوار نیست که لذت بردن از چنین کتابی چقدر برایم سخت بوده است. علی ای حال، به گمانم نویسنده خودش هم راضی نبود این حجم از فرهنگ و رسوم و جشن ها و شخصیت های ژاپنی در ترجمه تنها اسامی ای ازار دهنده شوند برای خواننده ی بیگانه. حتما اگر ژاپنی بودم و کلمه ها یکی در میان برایم بی مفهوم نبودند لذت می بردم از این متن. هرچند مترجم تلاش خود را کرده بود تا توضیحاتی در باره ی تک تک کلمه های ژاپنی در انتهای کتاب ارایه کند، اما این کتاب فرهنگ نامه نبود که مستند گونه بخوانیم و شفاف، ببینیم در ژاپن چه خبر است. داستان بود و استفاده از مجهولات در داستان بیش از یک حدی اگر شود چشم را اذیت می کند. 


در کل داستان یک دختر ِ خوش قلب ژاپنی بود که به طبیعت علاقه ی ویژه ای داشت و فکر های بلندی در ذهنش می گذشت وقتی به یک درخت گیلاس خیره می شد. نویسنده در تمام طول داستان سعی داشت این مساله را گوشزد کند که ژاپن به سمت فراموشی سنت ها و فرهنگ های خود می رود و کالای غربی دارد جایگزین هنر ژاپنی می شود. این طور بر می اید که کاواباتا نگران انزوال فرهنگ کشورش بوده و دغدغه اش برای بیان فرهنگ شگفت انگیز ژاپن او را به نوشتن این کتاب سوق داده است. 

 


می توانست جذاب تر و زیبا تر ترجمه شود این کتاب.



(بعد مدت ها رفتم گودریدزمو دیدم چقدر کتابایی که دربارشون نوشته بودم برام شفاف تر بودن تا کتابایی که نوشته ای ازشون نداشتم. نوشتن درباره ی یه کتاب به ماندگاری درک اون خیلی کمک می کنه ... )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۷
پونه

شبه و همه تو خونه هاشون جلوی تلویزیون چرت می زنن، من و ایدین بر ِ کاشانی قدم می زنیم. هیچ کس انگار با کوچه های امشب میونه ای نداره که خیابون انقد خالیه. ما ولی قدم می زنیم و من دستاشو محکم گرفتم. حرف پشت حرف سر باز می کنه. اخرین باری که باهاش حرف زده بودم، همین دیروز. مگه تو یه روز چقد می تونه به افق های من اضافه شه؟ یا چقد اتفاق بیفته که تولید این همه حرف کنه؟ نمی دونم! فقط می دونم از حرف زدن باهاش خسته نمی شم... از راه رفتن توی نسیم ِ خنک ِ پاییز در کنار یار ِ عزیز هییییچ وقت خسته نمی شم.

 با هم راه می ریم و واسه اینده برنامه های دور و دراز می چینیم و لابه لاش ایدین از شورای شهر یزد می گه و آخرشم همیشه می رسیم به این جمله که مملکت هیچ وقت درست نمی شه. از بالا تا پایین که خیابونا رو گز می کنیم و رو ویترینای تاریک گالری ماشین که کامنت میذاریم و دیالوگای مامان بابا رو که تحلیل می کنیم، وجودم فقط لبریزه از یه جمله ... "خدایا شکر ".

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۷
پونه

همیشه در دلم کششی به طبیعت احساس کرده ام. از کودکی که به باغ عمه می رفتیم و من در جایی که کسی نبود، دراز می کشیدم روی زمین خیس و به شب ِ پر ستاره ی اذربایجان نگاه می کردم، فهمیده بودم که این نگریستن منشا الهام ِ تمام شاعران و هنرمندان تاریخ بوده است. من نه طبع شاعری داشتم و نه هنری خاص، اما همین که خود را در احاطه ی طبیعت _ یک حقیقت ِ محض_ می دیدم دلم نرم می شد و خیال می کردم که شاید بتوانم روزی جایی زیر این اسمان ِ بلند سماع کنم و شبیه مولانا "چیزدگر" ببینم ... گذشت و از عالم خیال فاصله گرفته ام. اکنون دیگر کمتر خیال ی به سراغم می آید و در یک دوران انجماد فکری به سر می برم و هر گونه ذوقی را در خود، کور می یابم. 

با همه ی این احوال، برای مدتی کوتاه _چند ساعت_ با دوستان به کوهستان رفتیم. یک گریز مرتفع از زندگی دود گرفته ی شهری در یک کوهستان خلوت. وقتی پاهایم به گام های بلند عادت کرد و صدای نفس نفس زدنم قطع شد، فرصت کردم تا مختصات جایی را که در آن بودیم از نظر بگذرانم. دور تا دورم در احاطه کوه بود و نور خورشید و نسیم خنک. حظ می بردم . . .تا چشم کار می کرد ارتفاع بود و کوه، که لایه لایه پشت هم ردیف شده بودند و دومی از اولی کمرنگ تر بود و سومی از دومی. به گفته استاد ما حدود 800-900 متر ارتفاع گرفته بودیم و منی که با اعداد میانه ی خوبی ندارم، از میزان کمرنگ شدن کوه های دور تر و دیدن جاده ی کوچک زیر پایمان از ارتفاع بینش پیدا می کردم. استاد دو سه برگ پونه ی معطر کند و من برای اولین بار بود که از نزدیک پونه ی وحشی می دیدم. چه قدر بوی خوبی داشت... دانه دانه ی گونه های گیاهی و جانوری که استاد نشانمان می داد برایم جذاب بود.. پر سیاوشون، تادان، قرمز ولیک، کبک، بز و آن سگ بی چاره و بی هویت. سر تا پا چشم بودم و به اطرافم نظر می کردم. گاه تنها قدم بر می داشتم و گاه با استاد سخنی می گفتم. گاه با ایدین گپ و گفتی داشتم و گاه از شوخی های بقیه پخش زمین بودم. صخره نوردی را هم با چنگ زدن های مکرر بر دامن سنگ تجربه کردم و اندکی با زبان سنگ آشنا شدم. چشم های تیز مراقب آیدین را لحظه ای که از روی صخره سرم را برگرداندم و دیدم که چگونه مسیر مرا دنبال می کنند، فراموش نخواهم کرد...


#کن-سولقون، دره ی الیاس.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۶
پونه


 اینکه واقعا در جهانی که هر روز داره برای من " غریبه " تر می شه و عناصرش دارن از من به سرعت دور می شن، "آشنا" عجب واژه ی کم یابیه. متعلَقش عجب ادم دلگرم کننده ای یه. اون که واقعا منو سر ذوق میاره...واقعا منو سرزنده می کنه. چقدر دوست دارمش، اونی رو که لحظه هام باهاش تمامااااا معنی داره. اون آشنایی رو که خدا انداخته تو دامنم..



*همون که اسمش تو متنام نیست اما همه ی زندگیمو اشغال کرده :) 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۵
پونه

احساس می کنم زندگی مانند یک تکه یخ در دستانم ذوب می شود. زمان می گذرد و من فقط نگاهش می کنم. نه می توانم نگذارم بگذرد. نه می توانم خوب بگذرانمش ... به قول معروف a prosper life ندارم. به 25 سالگی رسیده ام و در هیچ چیزی تبحر ندارم. ارشد می خوانم و از آن لذت نمی برم _متنفرم _. کار می کنم و صبح برای رفتن به کار انگیزه ندارم. اکنون دیگر یک ماه است سر کار می روم. از آن اشتیاق روز های اول خبری در من نیست، جایی که در آن کار می کنم چیز جدیدی به من عرضه نمی کند _حتی تجربه جدید_. کار عالم روی سرم آوار نمی شود. یاد نمی گیرم. هیچ چیزی یاد نمی گیرم. من وقتی ساعت های وسط روز _مثلا 10-11، از خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر می گذرم و زنی می بینم که کاهو خریده و یک چرخ پر از گوجه فرنگی را می کشد تا خانه اش، عمیقا به خود می لرزم. نکند من هم در 40 سالگی زنی شوم با دغدغه ی گوشت و گوجه های کنار غذا؟ نکند ازز صبح شام بپزم تا شب فرزندانم بیایند و بخورند و فرداش راهی مدرسه شان کنم؟ نه که این ها بد باشند... نه. ولی خدایا زندگی ام فقط این ها نباشند. من واقعا نیاز به یک فکر جدید دارم. شاید از دانشگاه انصراف دهم، شاید نه. شاید از کار خارج شوم، شاید نه. ولی باید تغییر کنم تا در 40 سالگی، ساعت 10 صبح توی کوچه ها مشغول خرید سبزیجات نباشم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۵
پونه