می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بگویم چقدر غصه می خورم ؟ غصه ی پرده فروش از صبح امده توی گلویم. رفته بودیم پرده بخربم، جایی که مادرم برای خانه قبلی مان از انجا خرید کرده بود رفتیم، می گفت ان موقع برو بیایی داشت. مغازه اش پر از مشتری...امروز جز نگاه ملتمس پیرمرد چیزی در مغازه نبود. انگار روزها بود کسی وارد مغازه اش نشده باشد، انگار طعم سر و کله زدن با مشتری را زیر لب هایش گم کرده باشد. در خلوتی ابدی پشت پیشخوان نشسته بود. توپ های بزرگ پارچه پرده ، همان ها که سال ها پیش مادرم از ان برای خودش دوخته بود_ ردیف شده بودند توی قفسه ها.  پارچه هایش را دوست نداشتم، گاهی برای اینکه ناراحت نشود قیمتی می پرسیدم. می گفت" دخترم انقدر فکر کردن ندارد که. ببین چقدر قشنگ است !"

من انقدر خودخواه بودم، که حاضر نشدم به قیمت نداشتن پرده ی مورد نظر، خریدی از او کرده باشم. به محض اینکه با مادر سوار ماشین شدیم پشیمان شدم. گفتم برویم و لاقل یک مورد از انجا بخریم. اما مادر راست می گفت... با یک گل بهار می شود ؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۰
پونه

این دختر پرستاری رو که اسراییلیا شهیدش کردن نگاه می کنم. چقدر زندگیش معنا داشته. هر روز پا می شده می رفته لب مرز به مجروحا کمک می کرده. و چقدر با زندگیه یه کارمند معمولی اپل که فقط کار می کنه تا شب، بعدشم وقتشو با دوست و رفیقاش می گذرونه و حقوقشو خرج می کنه و در روزمرگی غرق می شه یا سعی می کنه از روزمرگی فرار کنه - فرق داره. دومی چقدر می تونه بی دردسر و در عین حال بی معنا باشه و اولی با مرارت و رنج و معنی دار. 

تو مهمونی های بی سر و ته گاهی این طوری هم به قضیه نگاه می کنم، کسی که اومده یه میوه ای شامی بخوره و بره راحته، می شینه گپ شو می زنه و در روزمرگی فرو می ره. کسی که می ره کمک صابخونه تا ظرفا رو بشوره و از دایره ی اسایشش خارج می شه،  لاقل یه ذره معنی داره مهمونیش. معنیش هم اینه که ذره ای از زحمت یه نفر، ولو به اندازه اب کشیدن یه بشقاب کم کرده. 

نمی دونم والا. تو بشقاب شستن هم دنبال معنی می گردیم ...!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۶
پونه

- بچه ها دلم می خواهد هر کدامتان بگویید چه لحظه هایی معنویت را ادراک کردید. کی بوده که تجربه ای نه از جنس مادیت داشته اید که شما را به عالم دیگری پیوند داده باشد ؟‌دلتان رفته باشد ... 


گعده وار و گرد نشسته بودیم . استاد پرسید این سوال جذاب را. در ذهنم خروار خروار جمله آمد که بگویم، بگویم "استاد من در  این طور لحظه ها یک پیوند عمیق با جهان از جنس محبت دارم. " یا بهتر است این طور شرح بدهم که "استاد! من بعضی لحظه ها حس می کنم یک مخاطب تام و تمام دارم که مرا خطاب قرار داده است. مرا می نوازد. با او حرف می زنم و او می شنود." نه این خوب نیست ... بهتر است واضح تر بگویم، از این بگویم که وقتی نسیم خنکی هم از روی گونه هایم می گذرد یک لحظه  تجربه ای می کنم، شبیه لمس دست های خدا بر گونه هایم ... نه! من وقتی صدای خوب می شنوم... من وقتی کسی زیبا -فارسی- می خواند، من وقتی کسی زیبا تار می زند، وقتی سازی با تمام وجود نواخته می شود ... نه!

هی اینور انور می کنم جمله هایم را در ذهن، نوبت به من می رسد، نگاهم با استاد گره می خورد، استاد مکث می کند، من مکث می کنم. استاد انگار می کند که جوابی ندارم، نفر بعدی جواب می دهد. 

من هنوز به جواب هایم می اندیشم ... 

 من وقتی حرف دارم. من وقتی در یک قطره ی اشک خلاصه می شوم. من وقتی می چکم، ...اری وقتی که می چکم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۴
پونه
در یک بی خبری از گذر زمان، روزه می گیرم. به خانه ام می روم و بشقاب های کار دست ایرانی را می شورم. ظرف های عمدتا چینی را دانه دانه می چینم توی کابینت ها. دستمال را تا جایی که دستم می رسد می کشم توی کمد ها. جای فرش ها را تصور می کنم. رنگ پرده ها را... برمی گردم خانه پدری و افطار می کنم. به تارم نظر می کنم و نت های مورد علاقه ام را با تبعیض فراوان بیشتر از بقیه شان به صدا در می آورم. والس تاجیکی گوش می کنم و در ذهن می پرسم این آهنگ با تار هم به همین اندازه زیبا ست؟ حاج آقایی در گوشه ی دیگری از این شهر مرده، با اینکه از نزدیک ندیده بودمش و  نمی شناختمش بسیار دوستش می داشتم. عجیب است، ادم بتواند کسی را که ندیده دوست داشته باشد، یا از کسی همینقدر بی اطلاع، نفرت داشته باشد. یک بار دیگر جهان بینی ام را مرور می کنم. زندگی با ارزش ها و لذت ها. انتخاب هایم را می گنجانم در قالب های فکری ام. برخی شان عجیب متناسبند و برخی نیازمند انتخابی دوباره هستند. با ایدین پیاده روی می کنم و خوشحال از اینکه شب است بستنی ام را لیس می زنم. به دوستی ها فکر می کنم و به قلب های به هم پیوسته. غصه ی کشورم را می خورم و محاکمه در نورنبرگ می بینم. مجموعه ای از اشتیاق و دلهره هستم. محبت و غصه شاید. 


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۸
پونه