می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

تمام شهر را می دیدم. تمام مغازه ها را می گشتم. تند و تند اجناس را تمااشا می کردم و می خریدم برای چیدن خانه ام.روزها این طور گذراندم. از هم پا شدن با مادرم کیف می کردم. از دیدن ذوقش لذت می بردم. شاید همین بود - همین همراهی او و پیوند با او - که برایم خرید را این اندازه دلچسب می کرد. اما در تمام این زمان ها؛‌یک لحظه؛‌ یک آن دو بچه را دیدم که با پای برهنه در کوچه خاکی بازی می کردند. نگاهم یک لحظه؛‌یک آن گره خورد به نگاهشان. لبخند زدم. دست تکان دادم. بچه ها برایم دست تکان دادند و خندیدند. خوشحال شدند و بالا پریدند. امتداد رد ماشین را با نگاهشان دنبال کردند و لبخند می زدند. همان یک لحظه را زیسته بودم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۸
پونه

به سلامتی دلار هم که می رود بالا. نه که دلار نقطه ی اغاز اعتراض من به روحانی باشد؛ که من از روز انتخاب وزرا با او گرگ و میش بودم. از تن دادن به باند بازی و سهم دهی؛‌ از جایگاه زنان و بی ارادگی اش. از نجنگیدن برای سپنتا از سکوتش دربرابر خیل جدید زندانیان سیاسی. از بی رمقی و بی انگیزگی اش. گویی دیگر کار و بارش به ما - مردم - نمی افتد که بخواهد خود را پاسخ گو یابد. همان خری که از پل گذشته است. می دانی باید کی می فهمیدم؟‌ وقتی گفت <من حاضرم باقی تحریم ها را هم بردارم.> 

چقدر عامه فریب بود این جمله وقتی که می دانستیم ترامپ هست.(و چقدر من همان عامه بودم) حال که همین نیمچه رفع تحریم هم به باد می رود. ثبات نسبی وضعیت قیمت ها در دوره قبل بلکل فراموش می شود و در گرانی ای مطلق همه مان هر روز فقیر تر می شویم... خدا راشاهد می گیرم دلم برای مردم پایین هرم کباب می شود. از هر مغازه ی دور افتاده ای رد می شوم حس می کنم دینی به گردن من دارد که هنوز ادایش نکرده ام. از همه شان خرید می کنم. که کمترین کاری ست که می توانم برای کسبه ی زخم خرده - همان مردم - انجام دهم. گه گداری از پیرمرد های تاکسیران دربستی می گیرم. آخر چقدر می توانم ؟‌چقدر از همه ی سوپر ها بخرم از الکتریکی بخرم از سی دی فروش بخرم و به چند آرایشگاه افتاده در گوشه ی یک کوچه مراجعه کنم ؟‌ 

دیروز از پیرمرد نازی در دانشگاه شیشه خریدم.  مظلوم بود و گویی همیشه در گوشه ی زیرزمین درندشت نساجی همان شکلی نشسته بوده و از ازل تا امروز پشت همان میز خاکی دیوار را تماشا کرده است. خواستم حساب کنم گفت ۴ تومن می شود. با خود گفتم این همه شیشه گرفتم فقط ۴ ؟ حاجی یک رقمی بگو مشتری شویم... لااقل بگو ۱۰ ... بگو ۲۰ .. امدم که حساب کنم گفت نه ببخشید! ۳ تومان ! <سه تومن که قابلی ندارد...اگر دانشگاه نمی گفت همان را هم نمی گرفتم دخترم.>‌ 

من اخر یک روز خودم را می کشم برای این مردمان نازنین... از همه چیزدر دنیا بیشتر دوستشان دارم. انگار من هم متعلق به این سبک زندگی بوده ام و روزگار اشتباهی انداخته ام در این دسته ی تجملات پرستِ زرق و برق بینِ محاسبه گر. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۲
پونه