می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شبه و همه تو خونه هاشون جلوی تلویزیون چرت می زنن، من و ایدین بر ِ کاشانی قدم می زنیم. هیچ کس انگار با کوچه های امشب میونه ای نداره که خیابون انقد خالیه. ما ولی قدم می زنیم و من دستاشو محکم گرفتم. حرف پشت حرف سر باز می کنه. اخرین باری که باهاش حرف زده بودم، همین دیروز. مگه تو یه روز چقد می تونه به افق های من اضافه شه؟ یا چقد اتفاق بیفته که تولید این همه حرف کنه؟ نمی دونم! فقط می دونم از حرف زدن باهاش خسته نمی شم... از راه رفتن توی نسیم ِ خنک ِ پاییز در کنار یار ِ عزیز هییییچ وقت خسته نمی شم.

 با هم راه می ریم و واسه اینده برنامه های دور و دراز می چینیم و لابه لاش ایدین از شورای شهر یزد می گه و آخرشم همیشه می رسیم به این جمله که مملکت هیچ وقت درست نمی شه. از بالا تا پایین که خیابونا رو گز می کنیم و رو ویترینای تاریک گالری ماشین که کامنت میذاریم و دیالوگای مامان بابا رو که تحلیل می کنیم، وجودم فقط لبریزه از یه جمله ... "خدایا شکر ".

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۷
پونه

همیشه در دلم کششی به طبیعت احساس کرده ام. از کودکی که به باغ عمه می رفتیم و من در جایی که کسی نبود، دراز می کشیدم روی زمین خیس و به شب ِ پر ستاره ی اذربایجان نگاه می کردم، فهمیده بودم که این نگریستن منشا الهام ِ تمام شاعران و هنرمندان تاریخ بوده است. من نه طبع شاعری داشتم و نه هنری خاص، اما همین که خود را در احاطه ی طبیعت _ یک حقیقت ِ محض_ می دیدم دلم نرم می شد و خیال می کردم که شاید بتوانم روزی جایی زیر این اسمان ِ بلند سماع کنم و شبیه مولانا "چیزدگر" ببینم ... گذشت و از عالم خیال فاصله گرفته ام. اکنون دیگر کمتر خیال ی به سراغم می آید و در یک دوران انجماد فکری به سر می برم و هر گونه ذوقی را در خود، کور می یابم. 

با همه ی این احوال، برای مدتی کوتاه _چند ساعت_ با دوستان به کوهستان رفتیم. یک گریز مرتفع از زندگی دود گرفته ی شهری در یک کوهستان خلوت. وقتی پاهایم به گام های بلند عادت کرد و صدای نفس نفس زدنم قطع شد، فرصت کردم تا مختصات جایی را که در آن بودیم از نظر بگذرانم. دور تا دورم در احاطه کوه بود و نور خورشید و نسیم خنک. حظ می بردم . . .تا چشم کار می کرد ارتفاع بود و کوه، که لایه لایه پشت هم ردیف شده بودند و دومی از اولی کمرنگ تر بود و سومی از دومی. به گفته استاد ما حدود 800-900 متر ارتفاع گرفته بودیم و منی که با اعداد میانه ی خوبی ندارم، از میزان کمرنگ شدن کوه های دور تر و دیدن جاده ی کوچک زیر پایمان از ارتفاع بینش پیدا می کردم. استاد دو سه برگ پونه ی معطر کند و من برای اولین بار بود که از نزدیک پونه ی وحشی می دیدم. چه قدر بوی خوبی داشت... دانه دانه ی گونه های گیاهی و جانوری که استاد نشانمان می داد برایم جذاب بود.. پر سیاوشون، تادان، قرمز ولیک، کبک، بز و آن سگ بی چاره و بی هویت. سر تا پا چشم بودم و به اطرافم نظر می کردم. گاه تنها قدم بر می داشتم و گاه با استاد سخنی می گفتم. گاه با ایدین گپ و گفتی داشتم و گاه از شوخی های بقیه پخش زمین بودم. صخره نوردی را هم با چنگ زدن های مکرر بر دامن سنگ تجربه کردم و اندکی با زبان سنگ آشنا شدم. چشم های تیز مراقب آیدین را لحظه ای که از روی صخره سرم را برگرداندم و دیدم که چگونه مسیر مرا دنبال می کنند، فراموش نخواهم کرد...


#کن-سولقون، دره ی الیاس.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۶
پونه