می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


 اینکه واقعا در جهانی که هر روز داره برای من " غریبه " تر می شه و عناصرش دارن از من به سرعت دور می شن، "آشنا" عجب واژه ی کم یابیه. متعلَقش عجب ادم دلگرم کننده ای یه. اون که واقعا منو سر ذوق میاره...واقعا منو سرزنده می کنه. چقدر دوست دارمش، اونی رو که لحظه هام باهاش تمامااااا معنی داره. اون آشنایی رو که خدا انداخته تو دامنم..



*همون که اسمش تو متنام نیست اما همه ی زندگیمو اشغال کرده :) 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۵
پونه

احساس می کنم زندگی مانند یک تکه یخ در دستانم ذوب می شود. زمان می گذرد و من فقط نگاهش می کنم. نه می توانم نگذارم بگذرد. نه می توانم خوب بگذرانمش ... به قول معروف a prosper life ندارم. به 25 سالگی رسیده ام و در هیچ چیزی تبحر ندارم. ارشد می خوانم و از آن لذت نمی برم _متنفرم _. کار می کنم و صبح برای رفتن به کار انگیزه ندارم. اکنون دیگر یک ماه است سر کار می روم. از آن اشتیاق روز های اول خبری در من نیست، جایی که در آن کار می کنم چیز جدیدی به من عرضه نمی کند _حتی تجربه جدید_. کار عالم روی سرم آوار نمی شود. یاد نمی گیرم. هیچ چیزی یاد نمی گیرم. من وقتی ساعت های وسط روز _مثلا 10-11، از خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر می گذرم و زنی می بینم که کاهو خریده و یک چرخ پر از گوجه فرنگی را می کشد تا خانه اش، عمیقا به خود می لرزم. نکند من هم در 40 سالگی زنی شوم با دغدغه ی گوشت و گوجه های کنار غذا؟ نکند ازز صبح شام بپزم تا شب فرزندانم بیایند و بخورند و فرداش راهی مدرسه شان کنم؟ نه که این ها بد باشند... نه. ولی خدایا زندگی ام فقط این ها نباشند. من واقعا نیاز به یک فکر جدید دارم. شاید از دانشگاه انصراف دهم، شاید نه. شاید از کار خارج شوم، شاید نه. ولی باید تغییر کنم تا در 40 سالگی، ساعت 10 صبح توی کوچه ها مشغول خرید سبزیجات نباشم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۵
پونه

جنگ زندگانی کوچک و بزرگ را چپاول کرده است...خشونت مثل یک دیگ بزرگ می جوشد و سر ریز می کند. سر می برند. دار می زنند. شکنجه می کنند. همین بغل دستمان، همین سوریه ، همین عراق... یک ور دیگر، میانمار که نمی دانم چه خبر است. می کشند. می زنند. به اتش می کشند و مردم ِ بی زبان و بی چیز گوشت قربانی ِ خشونت هستند. آخر مگر بودایی نیستید؟ مگر بودایی همان نیست که مگس ِ وارد ماشین شده را به نقطه ی سوار شدنش باز میگرداند...بودا نبود که می گفت هر نا ملایمتی را باید تنها در خود جستجو کنی؟ مگر شما همان رداهای سرخ و دستان تا شده و کمر خم شده در معبد نیستید؟ همان صلح و سکوت محض...

کره شاخ و شانه می کشد. آمریکا بمب هایش را گرد گیری کرده و توی طاقچه ردیف کرده است. پسری 34 سال ِ پیش مرده... مادرش امروز. بعد از عمری انتظار. یک زندانی در زندان های ایران نصف صورتش را از دست داده است، جهان با تمام قوت به سمت تباهی می رود... 


#کشتار مسلمانان میانمار

#کری خوانی کره ای، امریکایی

#رجایی و ما که زندانی سیاسی نداریم



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۰
پونه

بضی لحظه ها که می گذرن به فکرشم. توی یه مکالمه ی خیلی معمولی یادش میفتم، توی خوردن یه شام عروسی. وقت خرید و لحظه ی بر انداز کردن یه ویترین. وقتی همسر داره حرف می زنه و من دارم گوش می دم... به یادش میفتم. آخه چی داری که انقد لطیف و شگفت انگیزه؟ چی داری که انقد دور از دسترسه؟ انقد قلب ادمو سنگین می کنه...تو کی ای؟ از جنس چی ... با خودم فکر می کنم که اگه یه روز جنگ بشه و بهم بگن باید بری بجنگی، ممکنه بمیری، میرم یا نمیرم. سوای اینکه دلیل جنگیدن چی باشه ... با خودم فکر می کنم که خب، نمی رم. نه چون جرات کشتن و آسیب رسوندن به یه موجود دیگه رو ندارم (همیشه این سوال مطرحه که از کجا معلوم؟ شاید اون راست بگه. شاید اون حق باشه. من کی باشم که بخوام بهش اسیب بزنم) نه...چون نمی خوام بمیرم... نمی خوام قبل اینکه تو رو پیدات کنم و ببینمت ازینجا برم. نمی خوام اولین دیدارم با تو، تو اون عالم باشه... تازه اونم که معلوم نیست در چه ساحتی از وجود باشم لجظه ی مرگ ... اره خلاصه خدا جونم. به من این فرصت رو بده که تا زنده م، پیدات کنم... بعد از مرگ، شوکه نشم، حسرت نخورم. قربون قدمت ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۹
پونه