می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

طرف بی غم و بی هم پا می شه با دوستاش میره دوبی، خوش بگذرونه و قبل از عروسیش با دوستاش باشه. خدم وحشم و هتل لوکس و تفریح محض و کنسرت و خوردن و نوشیدن و حسابی بریز و بپاش. از درون حتما تا عمق وجود بهش خوش می گذشته که یهو تو راه برگشت، هواپیمای شخصیش تو اسمون ایران دچار سانحه می شه. سواله واسم، اون لحظه، همون یه ثانیه مونده به مرگش، همون چند لحظه ی دلهره اور سقوط، همون موقه ی نا بسامان شدن اوضاع ِ همیشه بسامان، با خودش چی فکر می کرده ؟ چی دیده؟ چی گفته؟ نگفته ای بابا ما هم که تموم شدیم. یا مثلا روشو بکنه به جهان و بگه "خوش گذشت. از مصاحبت در این دنیا لذت بردم." یا هزار تا کار نکرده شو مرور کرده. یا از ترس شقه شقه شدن بیهوش شده. یا یه لحظه پرسیده "بعدش چی می شه؟ بعد مرگ". نمی دونم . به نظرم میاد که سیستم سرمایه داری ما رو به جاهای خوبی نمی بره از لحاظ فکر کردن ... ما رو تو لذت های لاکچری غرق می کنه. به سبک زندگیش فکر می کنم، جت شخصی، دوستاش، هتل رویال تو دوبی، عکاس ویژه، احتمالا هفت هشت تا چمدون لباس داشتن هر کدوم. عجیبه که همه مون یه روز می میریم، اونم لحظه ای که فکرشو نمی کردیم


** الان که یه دور دیگه این متن رو خوندم، دیدم چقدر پر از پیش داوریه نسبت به ادم هایی که نمیشناسم و اصولا اگر هم بششناسم حق اظهار نظر رو دربارشون ندارم! صرفا خواستم یک فرد ِ فرضی ِ خوش گذرون غربی رو در مواجهه با مرگ تصور کنم. - حتا اگه با این مصداق بخصوص تطابق نداشته باشه- کاری ندارم به اون خدا بیامرز. در دنیای تصورات خویش می گردم ...




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۲
پونه

در مرداد سال ۱۳۷۷ و در بحبوحه ی جنگ داخلی افغانستان؛ وقتی همه ی سفارتخانه ها با عجله کارمندان خود را از افغانستان خارج می کردند؛ دو سفارتخانه بودند که مقامات کشورشان به ماندن دیپلماتهای آنها دستور داده بود. کنسولگری ایران  و کنسولگری پاکستان در مزار شریف. در همین اوضاع بود که طالبان در یک روز روشن وارد مزارشریف شد و شهر را در تصرف خود در آورد. دود و انفجار بوده که همه ی جای شهر را فرا گرفته بوده و مردم کوی و دکان بوده اند که وحشت زده می دویده اند. در این شرایط کارمندان سفارت همگی در کنسول جمع شدند چون به انها گفته شده بود طالبان با شما کاری ندارد؛ و گفته شده بود که پاکستان امنیت شما را تضمین کرده است. 

من که هیچ کدام از این دو جمله را نفهمیدم؛ چرا باید به حرف گروه شورشی طالبان اعتماد کرد و اساسا چه عهد اخوتی طالبان با ایران داشته که کاری به کار همه داشته باشد و به ما نداشته باشد. خلاصه اینکه ظاهرا مبنای ماندن کارمندان ایرانی در مزار شریف همین دست تحلیل ها- صحبت ها بوده است. 

وقتی گروهی مسلح به سفارت خانه ما  یورش بردند؛ کارمندان با دست های خالی و ظاهرا با روی گشاده به استقبال انها رفتند. (نمی دانم؛ به این جور شغل ها در این جور مناطق حساس اسلحه نمی دهند؟)‌ آن ها هم که معلوم شد طالبان نبودند و گروهی سرخود پاکستانی بودند هر چه در خور یافتند را بردند و دیپلمات ها را کشتند. یکی شان خبر نگار بود که بعدها آن روز را روز خبرنگار نامبدند به احترامش. 

اما از بین اینها یک نفر به طرز معجزه اسایی سالم ماند و فرار کرد و بهانه ای شد برای ساختن فیلم «مزار شریف» که حول روایت های مدد شاهسون - که اکنون در قید حیات است - از حادثه و ماجرای گریختنش می چرخد. کارگردان این فیلم حسن برزیده را نمی شناختم. هر چه گشتم نتوانستم رزومه ی درخوری از او بیابم و فیلم هایی که او در ان نقش ایفا کرده بوده - ظاهرا خیلی سال بود که سمت کارگردانی افتابی نشده بود - را نمی شناختم و نامشان را نشنیده بودم.

فیلم به سفارش حوزه هنری تبلیغات اسلامی ساخته شده؛ نمی دانم  فقط من این طورم یا همه نسبت به فیلم های سفارشی توسط نهاد های حکومتی پیش داوری ای در ذهن دارند . 

علی ای حال؛‌از دیدن فیلم لذت بردم. مهتاب کرامتی و حسین یاری الحق که خوب بازی کرده بودند و دیدن فضای افغان فیلم برایم دل چسب بود. محیط های کوهستانی و پر فراز و نشیب افغانستان و کوه های پر شمارش به خوبی نشان داده شده بود و ابتدا باور کرده بودم که اینجا همان  افغانستان زیباست. اما نبود و لوکیشن ها عموما اطراف تهران و در همین ایران خودمان فیلم برداری شده بود. 

مظلومیت مردم افغانستان در صحنه هایی از فیلم به عریانی نمایش داده شده بود. جایی که جوان هایی را به دلیل داشتن نوار کاست و آلت موسیقی به پشت ماشین بسته بودند و می کشتند. 

همیشه چیزی در همه ی مظلومان تاریخ هست که انها را به همدیگر پیوند می دهد. همین مظلومیت است که دل ادم را برایشان می تپاند و وجود ادم را سراسر خشم و یک  حس انتقام امیخته با هم دردی می کند. 

{این روزها که کشور خودم هم مردمانی مظلوم دارد؛ دلم زیاد به درد می اید. هر لحظه خبری حکایت از مظلومیت انسانی دارد؛ شاید به عریانی مردم افغانستان نباشد؛ اما همانقدر متاثر کننده و خشم افرین است. یا کشور همسایه مان عراق. یا بمباران این روزهای غوطه سوریه.

چه باید کرد در میان این حجم از بی عدالتی؛ و جهل مردمان؟ چه می توان کرد؟ سوالی که هبچ گاه هیچ پاسخی برایش نیافته ام.}

خلاصه فیلم حقیقتا زیبا بود. هرچند؛ از دید حرفه ای ان قدر ها هم قوی نبود. داستان خطی داشت و شخصیت پردازی ضعیف. موضوعات مهمی بودند که تعجب می کنم چرا هیج حرفی از انها نرفته است و  داستان خالی مانده است. چرا به حمله ی ایران به افغانستان اشاره ی بیشتری نشد؟ چرا صحنه ی مرگ دیپلمات ها را ان طور که در خور باشد باز سازی نکرده بود؟


***من تا پیش از این فیلم نمی دانستم مزار شریف شهری در افغانستان است؛ فکر می کردم نام شخصیتی سیاسی در پاکستان است(نواز شریف!!) اکنون اما به غایت دوست دارم آنجا را ببینم. مردم ظلم دیده را ببینم و با انها لحظه ای هم کلام شوم. این مزار شریف که در ان شهر واقع است را حتی اگر ارامگاه علی (ع) نباشد زیارت کنم و حظی از کوهستان های زیبایش ببرم. 

نکته دیگری که در باب مزار شریف برایم جالب بود این بود که ارامگاه منسوب به حضرت علی نام شهری ست که شیعیانش (هزاره ها) در اقلیت ۱۰ درصدی جمعیتی قرار دارند. آن هم در شرایطی که هر جرقه ای اتش به اختلافات شیعه و سنی می زند این نام و این مزار هنوز پا بر جاست.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۶
پونه

هیچ وقت با داستان کوتاه کنار نیامده ام، یا با داستان هایی که مخاطب باید کتاب را به قصد تمام کردن آغاز کند. این کتاب را وقتی خریدم نمی دانستم مجموعه داستان کوتاه است و صرفا به دلیل علاقه مندی به ترجمه های روان ترانه علیدوستی آن را برداشتم. ( نقدی ست که دارم هم به خودم و هم به ناشر! )

ترجمه مرا غافلگیر نکرد، روان و خوانا و دوست داشتنی، انگار نه انگار که متن اصلی به زبان دیگری بوده است. 

داستان ها اما، گاه مرا به وجد می اوردند و گاه خسته ام می کردند، داستان هایی با شخصیت هایی درون گرا و کم توقع در زندگی. اغلب شخصیت ها زنان بودند. اتفاق های کمی در طول داستان می افتاد، جای جای ان پر بود از توصیف لحظه ها و محیط ها. داستان اول را دوست نداشتم، از زبان ِ نوزاد ! داستان آخر، "عشق نفرت خواستگاری دوستی ازدواج" را خیلی دوست داشتم. این داستان خود نام کتابی متشکل از چند مجموعه داستان است.(و همچنین نام یک فیلم برگرفته از همین داستان کوتاه).  و هیج کتابی با نام رویای مادرم توسط مونرو به چاپ نرسیده است و اینها گزینش هایی از مجموعه های مختلف هستند. 

آلیس مونرو را نمی شنا ختم/سم. بعد از اتمام کتاب که گشتی زدم به نظرم مانند برخی از شخصیت های داستان هایش (در کتاب فوق) یک انسان معمولی ست و هیچ گاه سعی نکرده در زندگی اش متفاوت باشد. جایی گفته بود که نقش سنتی زنان ـ در خانه ماندن و به فکر در آمد نبودن ـ را در برهه ای از زندگی اش با رضایت پذیرا بوده چرا که به او فرصت نوشتن و خواندن هر چه بیشتر و فارق از دغدغه را می دهد. یا جایی جیم مونرو ـ همسر اولش ـ می گوید: 

وفتی برنده شد (نوبل را)‌ او را نویسنده ی خانه دار محجوب نامیدند. خیلی عصبانی شد. فکر می کنم از ان روز سعی دارد خلاف این را ثابت کند. 

یک چیز دیگر؛ مونرو که چند سالی ست مریض است می گوید که قبل از اخرین عمل قلب بازش نشسته و یاد داشت هایش را ویرایش کرده است؛‌چیزهایی که از او باقی خواهد ماند. 

"فکر می کنم بعد از مرگم چیزهایی بماند اما مطمین نیستم که خودم دوباره چیزی چاپ کنم. قبل از عمل قلبم هرچه را که چاپ نشده بود بازنویسی کردم. حالا هم بعضی هایشان را دوباره باز نویسی می کنم. درواقع دارم روی این کار می کنم که وقتی خودم نیستم چه چیزی بماند. چقدر هم که مهم است!... اما تا حدودی هست."

این هم برایم جالب بود. ادم چیزی را بگذارد بعد از مرگش چاپ شود. خب چرا؟‌یا تو می خواهی این حرف را به مخاطب بزنی یا نمی خواهی. اگر می خواهی که در زمان حیات چاپ کن ببین بازخورد حرفهایت چیست. انگار نویسنده بخواهد به این شیوه پایانی دراماتیک برای خود خلق کند. نمی دانم. 

در کل؛‌چند کتاب مونرو که داستان کوتاهند در ایران ترجمه شده اما نمی دانم که دلم بخواهد باقی اثارش را هم بخوانم یا نه. هنوز با چرایی داستان کوتاه؛‌ ان هم از نوع مونرویی  کنار نیامده ام. که "گفته می‌شود در آثار او، مثل آثار چخوف خط داستانی درجه دوم اهمیت را دارد و تقریباً اتفاق خاصی در داستان‌ها رخ نمی‌دهد و اغلب تلنگری موجب دگرگونی زندگی شخصیت‌ها می‌شود."

راستش نمایشنامه ی مرغ دریایی چخوف را تابستان امسال خواندم. واقعا اتفاق خاصی نمی افتاد و گنگ بود و بعد که نقد و نظر درباره اش خواندم توانستم اندکی - اندکی - قصد چخوف را از نوشتنش در یابم. عجیب بود و نا ملموس. 


به نظرم؛ هیچ کس نباید به قصد نویسنده بودن* زندگی کند. یعنی سفر برود که از ان تو داستان بنویسد. یا لحظه ها را با این دید نگاه کند که از کدام اتفاق می تواند یک داستان خوب در بیاورد. تباه است. نوشتن نباید تبدیل به حرفه شود؛** نباید وظیفه ی فرد باشد. باید نویسنده آنقدر زندگی کند که حس کند دغدغه ای دارد. و آن قدر قلمش تاب نیاورد که دغدغه خود بخود بچکد روی کاغذ. یک هو جوشش کند و خلق شود. وگرنه اینکه ما تصمیم بگیریم نویسنده شویم تباهی ست. 


* نویسنده ی ادبی منظور است. 

** جای ویرگول رو نمی تونم پیدا کنم روی این لبتاب جدیده. هرچی ؛ می زنم منظورم ویرگوله 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۹
پونه