می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

خدا یک مرد مهربان است، که زیر پلک هایش چروک خورده و موهایش سپید است. همیشه لبخند به لب دارد و روی صندلی بزرگی تکیه زده و شهر را نگاه می کند. البته، انقدرها هم بی کار نیست که مارا تماشا کند. بیشتر اوقات روزنامه اش را می خواند و گاهی که اتفاق مهمی بیفتد سرش را سمت ما بر می گرداند و لبخند می زند. زیاد کاری به کار ما ندارد.من لبخندش را دوست دارم، گمان می کنم به پیامبر لبخند زده، به علی لبخند زده، به مسیح شاید چشمک هم زده باشد..دلم می خواهد به من هم لبخد بزند...اگر آنقدر قدم کوتاه است که نمی بیندم، دلم می خواهد بروم و از پاهایش بالا بروم و بالا و برسم به لبه ی روزنامه اش که وقتی خواست صفحه را ورق بزند من جلوی چشم هایش باشم و مرا ببیند و با لبخندی عمیق مرا بگیرد و با دست هایش توی شهر بگذارد و آن وقت، هر کسی می تواند راحت بمیرد چرا که هدف از زیستن محقق شده. 
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۸
پونه

با تمام وجود غم گینم. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۲
پونه

دنیا با تمام عاقلانی که در خود پرورش داده است، بازیچه ی دستان انسان ِ بی فکر ، بی سواد و بی چیز - از حیث شخصیتی و اخلاقی - ی شده است که یک نماد ِ عریان از عصیان دموکراسی بر علیه خود ِ دموکراسی ست. یک نشاندهنده ی اینکه طبقه ی عامه حتا در امریکا هم -با این همه نخبه و حضور ازاد رسانه - می تواند وجود داشته باشد. قرار بود چرخش ازاد مطبوعات و گردش راحت اطلاعات، به مرور زمان احاد جامعه را هشیار و فهمیده و آگاه کند. قرار بود. این آرمان دموکراسی بود ... 

حال این آدم  ِ هتل های لوکس و ماشین های چنان و میهمانی های بهمان، که پول از دستهای پدرش سُر خرده توی شکمش و توی پول غلط زده از وقتی بوده، یک روز با خودش فکر می کرده که خب! دونالد ! چه کار مانده است در این دنیا که نکرده ای ؟ هر هوس ِ کوچکی که از مغزت عبور کرده فراهم کرده ای و به سان ِ خدایان زندگی کرده ای و خریده ای و فروخته ای و دیده ای و چشیده ای و زندگی را آن طور که میل ِ عالیجنابت خواسته لمس کرده ای، چه کار مانده ای خدای خدایان که هنوز نکرده ای ؟ شرط می بندم توی یک سالن لوکس با سقف ِ5 متری نشسته بوده و از پنجره اش به باغ ِ بیرون نگاه می کرده در حالی که تلویزیون در سمت دیگری روشن بوده و یک همبرگر دابل با مخلفات روی میزش چیده شده بوده ، که این فکر به ذهنش خطور کرده : می خواهم رییس جمهور شوم.


و شد! چرا که کاری نیست که پول نتواند انجام دهد. احتماالا همبرگرش را قورت داده و با دو سه تا تماس ، مقدمات ِ تصرف ِ کل دنیا را فراهم کرده است. او احتمالا یک قهرمان ِ نیچه وار باشد. یک ابر انسان.  

و ما مردم ِ بد بخت ِ بی چاره ، مثل دانه عرقی لا به لای انگشتانش متولد می شویم و میفتیم روی فرش و لگد می خوریم.


#حمله ی امریکا به سوریه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۳
پونه

دلم می خواهد یک سری کارها را انجام دهم، مثلا بروم و در یک روستای  خیلی دور اذربایجان به بچه های بی معلمی که فارسی را با لهجه ی غلیظ حرف می زنند درس بدهم. یا اینکه یک گروه توریست را بدهند دست من و برایشان به انگلیسی ایران را بگردانم. دلم می خواهد از صبح تا شب توی کتابخانه مطالعه کنم و هیچ خسته نشوم و هیچ خوابم نیاید و شبش هیچ احساس نکنم که زمان چه بی برکت می گذرد. یک سری کار ها هم هستند که دلم نمی خواهد انجام دهم. دلم نمی خواهد این همه بخوابم. دلم نمی خواهد با خانواده به سفر شمال بروم. دلم نمی خواهد تلگرام چک کنم. دلم نمی خواهد میهمانی بروم. دلم نمی خواهد شام بخورم.... و هزار تا کار  دیگر. چرا می کنمشان ؟ دو حالت دارند ، یا  چون نمی توانم نکنم، ناتوان در کنترل اوضاع خودم هستم، یا اینکه به خاطر دیگران. (شاید هم چون حالت اول است حس می کنم که حالت دوم دارد اتفاق می افتد.) به هر حال خودم که احساس می کنم به خاطر دیگران است... واقعا سختم است بار و بندیل سفر ببندم و راهی شوم، اما گمان کردم لازم است که خانواده مان جانی بگیرد و مامان و بابا قدری با هم اختلاط کنند و مامان برادرهایش را ببیند و قدری بخندد و تلخی اش را - شاید - کنار بگذارد. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۳
پونه

برای عید دیدنی دو جور مانتو برده بودم، یکی خوب و زیبا و متفاوت، و مدل دیگر یک مانتوی معمولی ِ معمولی. سیاه سیاه شبیه همه ی مانتوهای همه ی دخترهای اذربایجان. قدیم تر ها دوست داشتم طرز لباس پوشیدنم شیک باشد و مرا متمایز کند. مانتوهای متنوع و رنگارنگ می پوشیدم و خوش فرم، در مهمانی ها ظاهر می شدم. انگار که خوش تیپ بودن وحی منزل باشد، وقت هایی که نبودم؛ چیزی در من ناراحت می شد و نگران بود. امسال ، به عنوان یک عروس موظف و متمایل بودم به خوب دیده شدن و شیک بودن، و به عنوان یک دختر ساده ی اجتماع، متمایل به بیش از هر زمانِ دیگری "معمولی بودن". یک دست لباس پر زرق و برقم را روزی که ایدین آمد و به ما ملحق شد پوشیدم، در خانه ی اقوام در کنار همسر، زیبا و با وقار ظاهر می شدم و این تمام چیزی بود که ادم از یک دست لباس می تواند انتظار داشته باشد: کنار همسر، بدرخشد. روزی که ایدین رفت، و بردم و تا دم ماشینش بدرقه اش کردم و با بغض ِ گنده ی قورت ندادنی مسیر ِ خیابان تا خانه را با نگاه های تار پیمودم، میهمانی دعوت بودیم. لباس های فاخر را در چمدان انداختم و مانتوی معمولی را در اوردم. بدون ِ او، من همان دختر معمولی بودم که کوچکترین علاقه ای به جلب توجه نداشتم. میهمانی همان رخوت ِ همیشگی اش را داشت که قبل از او داشته بود، آدم ها همان وقت گذران ِ بی معنا. حتا خودِ شهر، جایی برای پیاده روی نبود، تنها زمین سرد ِ خانه بود که کتابم را برمی داشتم و  دراز کشیده ، رویش رمان می خواندم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۵
پونه