می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


یه نقد اساسی به خودم دارم. ایدین راست می گه، حیلی کولی بازی در میارم. بابا مهمونیه دیگه، یه عده می تونن بیان و یه عده نمی تونن. یه عده پامی شن از قم و کرج می کوبن میان و یه عده خونشون کوچه بالاییمونه نمیان... اینهمه گلایه نداره که. این همه ناراحت شدن نداره... 

چقد اون چند روز نااراحت بودم ! چقد الکی سر ِ مسایل کوچیک، عمیقا ناراحت می شم ! 

بابا می گن نه برای چیزی خیلی خوشحال شو، نه برای چیزی خیلی ناراحت ... 

پریسا یه بار از یکی نقل قول می کرد، همییییشه تو ذهنمه. " اینکه غر می زنیم به خاطر اینه که جزیی نگریم. اگر کُلیت رو نگاه کنیم، بساط غر و گله و  شکایت جم می شه.." 


راست می گه . 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۲
پونه

صدای دست زدن مردم میاد. همه دورمون جمع شدن. شُر شُر عرق می ریزم و ته دلم از ارایش گرهای عالم عصبانی ام. دامن چین دارمو می گیرم تو دستم و ته قلبم از تولید کننده های تُرک متشکرم، اسکناس می ریزن روی سر مون، تاپ تاپ صدای برخورد شکلات ها با موهام میاد. دامنمو می گیرم که زیر پاهاش گیر نکنه، تکون می دم بدنم رو که باهاش هم اهنگ باشم. صدای دست و هورای مردم قط نمی شه، اسکناس و شکلات قط نمی شه. عرق روی پیشونیم قط نمی شه. یه لحظه، فقط یه لحظه سرمو میارم بالا چشام میفته به چشای ایدین. می بینم حین ِ رقص ِ مردونه و ناشیونه ش زل زده به من، ازون زل زدنا که با دنیا عوضش نمی کنم. از اون نگاها که از عمق ِ دلش وصل می شه به عمق دل من. معلومه از اول ِ بساط این پایکوبی نگاهش رو شروع کرده، ولی من تا اون لحظه از دستش داده بودم و با نگاه کردن به حقایق بی اهمیت - فرش، مردم، دامن صورتیم - از زل زل چشاشو تماشا کردن غافل شده بودم. دلم تیر کشید و اتصالم بر قرار شد. چقد وقتمو با فکر کردن به عرق و ارایش و تاب ِ دست موقه ی رقص ، هدر داده بودم. کل مراسم رو هدر داده بودم، فقط همون چهل ثانیه ش که نگاه به نگاه با تو رقصیدم قبول شد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
پونه