می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

Mary, did you know
...?That your baby boy will give sight to a blind man

the sun of God اولین فیلمی بود که درباره ی مسیح می دیدم. مسیح جوانی سبک بار، کنده شده از تن خویش، مانند نسیم می وزد و می رود...با دیده خندان به تمام مخلوقات خدا محبت می کند و با خدا یکی می شود. چقدر از دیدن این فیلم لذت بردم. هر چند که زیاد فیلم پیچیده ای نبود، اما در هر لحظه که مسیح سخن می گفت یا به نوع بشریت لبخند می زد یا دست مهر بر صورت مردم بی نوا می کشید، میخکوب ِ کردارش بودم... نمی دانم، شاید حرف های پیامبر گونه به ذات، همین قدر گیرا هستند که آدم را می گیرند و ول نمی کنند...اما می دانم که دلم به جد پیامبران را دوست می دارد. 
توی لیست ادم هایی که همواره ارزوی دیدنشان را داشته ام،_ محمد (ص) و علی(ع)_ حال مسیح هم قرار گرفته است. همه شان یک حرف می زنند، همه شان یک منش دارند... برگرفتن از تن و زدن به روح. می دانم اگر در عصر هر کدامشان می زیستم، چه مرد بودم و چه زن، بی شک سیاهه لشکری بودم که در گوشه ی فیلم فریاد ِ اعدام مسیح را سر می دهد، یا آن جاهلی که با پیامبر دسیسه می کند، یا شاید پیرمردی می شدم که گمان می کرد علی هم انسانی ست مانند همه...احتمالا جربزه ی رفتن و سخن گفتن با هیچ پیامبری را نمی یافتم و لیاقت صحابه شدن یا یار غار شدن هیچ کدامشان نصیبم نمی شد، اما می دانم، که در همه اینها یک حرف ِ خیلی خیلی عزیز هست که همیشه مشتاقم بشنوم. می دانم که بسیار دوست می دارم مانند اینان زندگی کردن و سبک شدن و درک هستی را.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۷
پونه


ابد و یک روز، جزو معدود فیلم هایی بود که من در تمام طولش دم نزدم و یک بار هم به ساعتم نگاه نکردم. اصلا نفهمیدم چند دقیقه بود، به قدری داستان ِ گیرا  و روانی داشت که یک لحظه هم مرا به حال خودم رها نمی کرد. در هر لحظه و سکانس، چیزی می یافتم تا درباره  اش فکر کنم، دیالوگ هایش تک به تک برایم جالب توجه بود، از مادری که همه چیز را با خساست خاصی ذخیره می کند و خانه را تبدیل به اشغال دونی کرده است، تا دختری که بی هیچ اکراهی چاه گرفته شده ی توالت را باز می کند و در اکثر صحنه های فیلم مشغول سامان بخشیدن به خانه و اعضای آن است. 

از همان صحنه های اول به یاد فیلم های فرهادی افتادم، سبک دوربین روی دست و جزییات بی شمار فیلم و دیالوگ های روی هم افتاده و هم زمان و سریع فیلم، همگی مرا یاد درباره ی الی و جدایی و گذشته می انداختند. اما باید اعتراف کنم که در مقایسه با فرهادی، یک خشنودی بی حصری در طول فیلم از این کارگردان داشتم، آن هم این بود که بدون طفره رفتن پرده از یک درد عمیق اجتماعی برداشته بود. همین مساله _ دغدغه مند بودن کارگردان _ بود که به نظرم فیلمش را با جدایی و مخصوصا گذشته به شدت متفاوت می کند. دغدغه ی فقر، اعتیاد، ناهنچاری های خانوادگی و ... همگی حکایت از پوست زیرین جمع بسیاری از مردم ما می کند. جایی خواندم که " اگر چه معمولا عناصر فیلم را نمی توان در زندگی واقعی مردم ما یک جا با هم جمع شده یافت، اما به صورت تکه تکه در خانواده های بسیاری خرده های این مکافات های یافت می شوند" اتفاقا، به لطف رگ و ریشه ی روستایی ام و اقوام ِ حاشیه نشینی که داریم، خانواده هایی را که به صورت هم زمان با این حجم از مشکلات دست و پنجه نرم می کنند دیده ام. اگر این فیلم فقط همین را بتواند منتقل کند که وضعیت اجتماعی - روانی خانواده های درگیر با فقر به چه حد بغرنج است، کارش را انجام داده است. فقر مثل سرطانی ست که نه تنها خود دردی ست، که دردهای ناشی از آن مثل نداشتن خانواده ای مطمئن، اعتیاد، بی اخلاقی و منفعت طلبی، کثیفی، بی کاری ، افسردگی  و ... صد بار از خود آن سخت تر است. 

وقتی که برادری خواهر خود را معامله می کند، برادر دیگری به دنبال منافع خودش از فروش مواد مخدر خواهرش را بهانه قرار می دهد، خواهر دیگری فقط به فکر زندگی خودش است و بی توجه به خانواده اش، برای خود ماشین می خرد، در بین همه ی این مصائب است که یک نخبه امکان پرورده شدن دارد، پرورده شدنی که مدیون ِ تنها فرد متعهد و مسول خانواده است... 


این فیلم جزو معدود فیلم هایی ست که می توانم باز هم درباره اش بنویسم. برای من زیباترین صحنه ی فیلم، صحنه ی آخر آن بود که سمیه، برای ماندن سر ِ قولی که به برادر کوچک و بی گناهش داده بود، و به رسم ِ تعهد و مسئولیت پذیری اش، دوباره به خانه - نقطه ی اول خویش - باز می گردد. تنها برای اینکه اعتماد لرزان برادر کوچک تر به دنیا به همین یک قول وابسته بوده است... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۱۳
پونه

دفتر دستی ِ قطع کوچکم، که در آن بی هیچ قانونی می نویسم، _گاه یاد داشت طور و گاه کامنت های کوتاهُ شعر های لحظه ای به دل نشسته ُجمله هایی که اصلا دوست ندارم از خاطرم بروند _ را بسیار دوست می دارم. وقتی صفحه هایش بی هیچ نظم و شلخته شلخته _ آنچنان که  افکار ِ من هست _ از چپ به راست و گاه از راست به چپ و گاه از وسط و از پایین به بالا پُر می شوند انگار می کنم که ورق های روحم پر می شوند... وقتی تمام می شوند ذوق ِ انقلاب رفتن و خریدن ِ جدیدش را دارم، و ذوق ِ تورق قدیمی ها را در وقت های خالی. 

در آن مدتی که کنکور می خواندم، شوقم نمی گرفت شعری تویش بنویسم و چون کتابی هم _ جز حیطه های سیالات و حرارت و جرم _ نمی خواندم، چیز در خوری نداشتم که افکارم را درباره اش بیان کنم. زندگی ام را روی یک دور ِ تند زده بودم که تنها لذت و بیشترین لذت و بهترین لحظه هایش دیدار یار است که اگر آن دیدار ها را نداشتم، می توانم گفت کاملا ماشین_وار زندگی می کردم. اگر در تمام طول مدرسه و هم نشینی با این طیف وسیع ِ دوستان و معلمانم ،  و تمام طول دانشگاه و گذران وقت با این همه ادم های پایا و ناپایا، چیزی یاد گرفته باشم، شاید این است که زندگی انسان بدون ادبیات و تفکر معرفت جو با ماشین هیچ فرقی ندارد. و چه قدر خوب که اکنون انقدر آزاد هستم که می توانم فیلم ببینم و کتاب ورق بزنم و در هر صفحه اش چند مدتی بایستم و لذتش را ببرم. 

وقتی حمید از من خواست تا متن کوتاهی برایش بنویسم، به صورت اتفاقی در سایتی به قطعه ای از تاریخ تمدن ویل دورانت رسیدم، ادبیاتش و محتوایش آن چنان مرا جذب کرد که بلافاصله از کتابخانه ی سنگین و خاک خورده ی پدر، کتاب ِ قدیمی ویل دورانت - جلد یکم را بیرون کشیدم و دنیای تاریخ را مزه مزه کردم. این روزها تاریخ هم نشین من است و من این هم نشین را چه بسیار دوست دارم. 


علی ای حال ، وبلاگ ِ جدید، برای من حکم همان دفتر چه ی جدید را دارد که پشت شیشه های انقلاب دنبالش گشتن و خریدنش کیف هر دو جهان است. علی الخصوص باز کردن جلد و پر کردن صفحه ی بسم الله ... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۷
پونه