می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوست دارم با او باشم و تنها با او. هر وقت دیگری که در مسافت های طویل دید و بازدید می گذرد و هر لحظه ی دیگری که با دختر های فامیل درون بحث های بی سر و ته و یا حتی سکوت های ِ بی کلمگی سپری می شود، همه از دم مکروه است. اوست که حلال است.. اوست که واجابِ موکد است که ترک کننده ی فعل را مذمت، شایسته باشد...


پ ن ، از عید ، بی زار م 

پ ن ، یار ، یار ، یار ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۸
پونه

آیدین را به غایت تحسین می کنم، مجموعه ای از مسولیت پذیری، شور ، عشق و تلاش. هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد این ادم. هر کاری. اراده های شگرف، نشان دهنده ی ذهن های شگفت انگیز هستند، فقط ذهن هوشمند می فهمد که باید اراده کند ..

خدا را تا ابد شاکرم بابت ِ این رفیق ِ جانی ِ همسر

با او مست می شوم، سست می شوم، ذوب شده و جاری؛ می ریزم، زبانه می کشم و می رقصم و می خندم. می بویم . ...غوطه ور می شوم. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۸
پونه

خب؛ سال 96 از انچه فکر می کنم به من نزدیک تر است. گذر عمر از انچه می پندارم غفلت اور تر و تند تر است. چشم باز خواهم کرد و جشن 30 سالگی ام را خواهم گرفت. 40، 50 هم راه به راه از پشت هم خواهند رسید - اگر توفیق زیستن یابم - . و در این گذر زمان، لذتی هست و ترسی. ترس اش برای ادم هایی که کله های پر از باد دارند و سوداهای نا دیده نگرفتنی پُر واضح است. اما لذتش، در یک اکتساب غنا و معرفت تدریجی از زندگی ست. برای اینکه رنج نباشد و لذت باشد، دریافته ام که باید مدام، اندیشه مند معنا بود. باید مدام لحظه ها را طوری مرتب کرد که در گذران انها معنا وجود داشته باشد. اینکه معنا دقیقا در چه چیز هایی تعریف می شود را سخت بتوان گفت. شاید تعریف نداشته باشد، شاید برای هر کسی متفاوت باشد، اما من، به یک نیابت ِ نا اگاهانه از مولانا می گویم لحظه های عشق ورزیدن معنا دارند و هر انچه منتهی به عشق ورزیدن، خدمت و وظیفه باشد. یعنی این طور بگویم، لحظه های "نفع شخصی" به غایت تهی هستند و با این حال بخش زیادی از زندگی من را اشغال کرده اند. لحظه های وظیفه و عشق، غنایی دارند که در لحظه های پیش رفت و ترقی نیست...اما چه کسی ست که از فکر پیش رفت خالی باشد؟ مولانا، وقتی کسی دیوار را سوراخ می کرد تا نور افتاب وارد خانه شود، به او گفت: بگو سوراخ می کنمش تا صدای اذان بیاید در خانه، نور افتاب خود خواهد امد... این ها همه یعنی نیت کن قربه الی الله، پیش رفت و ترقی هم احتمالا خواهد رسید.. پیاده کردن اینها سخت است. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۵
پونه

buddhism  is not being special, buddhism is about being ordinary , it's about walking a normal human life, doing normal human things and this reminds you that you yourself might be a buddha, at this moment ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۴
پونه

هر کسی در دنیای خود لحظه هایی را دارد که از گذران انها سرشار از لذت می شود. بعضی با دوست و اشنا وفامیل مشغول گردش می شوند و بعضی با دنیای مجازی وقتشان را پر می کنند و برخی درس می خوانند و برخی نماز و برخی شعر و ...به تعداد هر ادم، راهی هست برای لذت ِ چند ساعته ی شاید غیر ممتد از زندگی. من قدیم تر ها که ادم جا نماز به دست تری بودم، و دل نازک تر، بساط سجاده ام را در اتاق به راه می کردم و همین طور، می نشستم تویش. بی هیچ حرفی و حدیث. هیچ وقت کتاب دعا دست نگرفتم و هیچ نماز بخصوصی نخواندم و تنها بعد از نمازهای از تاریخ شان گذشته ی یومیه، پهن می شدم و گوش می کردم به قران. گوش هم که ماشالله گوش نبود، نه می فهمیدم چه می گوید و نه کوچکترین انگیزه ای برای کسب ِ فهم معرفتی از قران داشتم، تنها یک صدا بود که می پسندیدم، یک آوا که مرا عمیق، در بحر عالم فرو می برد. توی فیلم فریاد مورچه ها، یک آلمانی را نشان می داد که از المان ِ متمدن به هند دور افتاده رفته بود و سالها، به انتخاب خودش در محرومیت از تمدن زندگی می کرد، با او که حرف می زدند، می فهمیدی از ان ادم هایی ست که فهمیده زندگی چیزی جز تکرار ملال نیست، و اگر کسی پول یا شهرت را هدف راه خود قرار دهد به بطالت محض عمرش را گذرانده است. او غنای زندگی را در اندیشه در خود تجربه می کرد. 4 سال در جنگل - تنها - زندگی کرده بود و می گفت در ان سالها، فقط من بودم و میوه های درختان و حیوانات ِ مختلف، و هیچ چیزی برای حسرت خوردن نداشتم و هیچ کسی برای مقصر دانستن -جز خودم - . از جنگل امده بود و در کناره های رود گنگ ساکن شده بود و هیچ نداشت و مشغول رتق و فتق امور ادمهای در حال مرگ یا مرده شده بود. 

در این طور ادم ها نوعی ازادی و ازادگی هست که به جان، دوست می دارم. بی تعلقی عزت می اورد، ادم با خود ساختگی - در برابر خود و خدا- عزیز می شود و غنا می یابد و تو پر می شود. شاید گاهی غبطه بخورم، شاید بعد ها بیشتر غبطه بخورم که چرا دست به چنین انتخاب های سخت نزدم و مانند سیدارتا یک شبه دل ِ کنده شدن از هر چه دارم را نداشته ام. دوست ندارم این طوری، دو دستی چسبیدن به داشتن و نداشتن را. شاید امروز زود باشد برای کنده شدن، اما روزی دور تر از جوانی، شاید راحت تر بتوانم کوله ام را روی دوشم بیندازم و صبحم را بدون اندیشه به خود اغاز کنم. 

بی راهه رفتم، می خواستم از ساعت های لذتم بنویسم. این روزها چند همدم پیدا کرده ام، کیرکگور ِ گوشه نشین و سیر و پرسه در عالم ادیان هندی. شاید روزی مرتاض شدم، نمی دانم. حتا مرتاض ها بهتر از ما زندگی می کنند. در دلم چیزی هست که مرا به سمت ِ این قطع تعلق می کشد اما در دین ِ محمد (ص) تا بوده از زندگی سخن رفته و نه از ریاضت. نمی دانم کدام راه بهتری هستند، شاید یک بریدگی از تعلق، میانبر تر باشد تا زندگی ِ مسلمانانه ی عامیانه... نمی دانم. گمان می کنم باید جمع ِ این دو را در زندگی داشت که البته، سخت تر است. هم مسلمان باشی و برخوردار از اندک مراودات اجتماعی، هم گوشه گیر و خموش باشی و در خود اندیشه کنی و تنها باشی. هم بخواهی زمان عمرت را با قبول مرارت غنی کنی و هم بخواهی خانواده ای داشته باشی که در اسایش زندگی کنند. جمع اینها با زندگی مدرن که از بیخ، نشدنی می نماید. هم بخواهی در شغلت پیشرفت کنی و از پروژه ی ارشدت چند تایی مقاله در بیاوری و هم، خود بین و خود محور نباشی و حرص نزنی. 


این چالش ها عزیز هستند. خدا می داند چه قدر دوستشان دارم. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۵
پونه

روز های تحویل پروپوزال است. مثل ِ همه ی دانشجوهای بچه ی ادم نبودم که استاد عنوان را بنویسد روی کاغذ و من اطاعات لازمه را به جای بیاورم. دلم با عنوان های ِ کلیشه ای ِخوب مقاله پرورِ به درد نخور صاف نمی شود. دلم با انجام یک پروژه در خلا راه نمی اید. استاد می گوید امکانات فلان چیز را داریم و تازه ادامه دهنده کارهای قبلی  هم خواهی بود، دنیا هم که دارد روی این موضوع کار می کند. من می گویم درست، اما خود شما 1000 مقاله در این زمینه تولید کرده اید و در فضا ( ساینس دایرکت ) رها کرده اید و کوش ؟ نتیجه اش می شود اینکه 90 درصد استاد های دانشگاه های خوب ایران روی غشا کار می کنند و ایران این همه پروژه ی نا تمام ِ متوقف شده ی غشا دارد و این همه گردن کج می کند برای یک متر مربع غشا. 

نمی گویم تولید کننده ی غشا در همین گام اول بشویم ها، می گویم لا اقل یک چیزی باشد که با تقریب افق و با پیش رفت ِ امکانات و با عقل کردن مسولان و سرمایه گذاری نهاد ها و غیره غیره، لا اقل امکان ِ بهره برداری در ایران را داشته باشد. می دانی چه می گویم استاد؟ توی خلا نباشد. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۸
پونه
تازه عقد کرده ام، یک هفته است. صفحه ی دوم شناسنامه ام پر شده و یک نام، به همه ی نام های داخل شناسنامه اضافه شده است.. و من در تمام ِ طی ِ دوران عقد، یک دقیقه، یک لحظه، یک سر سوزن هم، تردید نکردم. یک ذره هم چالش معنا نیافتم و تمام وقت، دقیقا می دانستم دارم چه کار می کنم و می دیدم که چطور خوشی، در لحظه ها امتداد می یابد و حال ِ خوب کشیده می شود و به تمام ِ ساحت های من منتقل می شود و چطور، معنای محض تجربه می شود.
و می دیدم که که وقتی سوره ای از قران خوانده می شود_نه که با تمام ِ حضور ذهن باشد ولی با تمام ِ حضور ِ دل_ با یک خطاب ِ خیلی خیلی عمیقِ سر سفره ی عقد، وقتی همه ی دنیا ساکت است و خطبه ای بالای سرخوانده می شود  ، چقدر می توان نور را چشید و چقدر می توان در دل گریه کرد و چقدر می توان عظمت لحظه ای را دید. 
همه ی این ها، بر شکوه ِ زندگی من افزوده است، اگر بتوانم نامش را شکوه بگذارم. لحظه ها بار گران نیستند که می گذرند، چیزی نیستند که از گذر انها باید ترسید، گذر آنها معنا دارد و در هر صورتی که بگذرند، بر پایبندی و وفاداری افزوده می شود و انگار، پذیرش ِ منفعلانه ی زندگی بیشتر ، کنار گذاشته می شود. نمی دانم چطور بگویم، اینها یک طور "انتخاب" است، آگاهانه. پر از معنا...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۹
پونه