می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

در تمام طول روز، حس می کنم، که کارهای اصیل ِ خیلی خیلی کمی انجام می دهم. اصالت ِ لحظه، از جمله مفاهیمی ست که از مثنوی - به خوبی و عمق - یاد گرفته ام. لحظه های اصیل را نمی توانم تعریف کنم، اما می دانم آن لحظه هایی که چیزی در آنها به من ( نه به دانشم ، نه به تنم، نه به شخصیت اجتماعی ام، نه به داشته هایم، به خود ِ خود ِ من، به آن دریچه ای که دنیا را نگاه می کند، به آن مجموعه ای که ممتد و پیوسته در لحظه ها وجود دارد) اضافه می شود، حالی دگرگون می شود و سازی در دلم نواخته می شود، از جنس لحظه های اصیل است. (شاید همان تعریف ِ boundary situation ِ اگزیستانسیال.. )
بخشی از روز که به خورد و خوراک و خواب می گذرد، تماما خالی از معنا. بخشی از روز را سر کلاس درس می نشینیم - و این گونه طوری سرگرم می شوم که نفهمم روز و سال و ماه چگونه گذشت - این هم اصیل نیست.
بخشی از زندگانی ام با ادمهای دور می گذرد. در مهمانی ها و محفل ها. اتلاف وقت ِ محض ! و می ماند سهم ِ خیلی اندکی، که واقعا در آن لحظه ها زنده ام. همان لحظه های خیلی کمی که بوی محبت می دهند. چه در محضر یار عزیز ِ ناز ِ بلند طبعم، چه در کنار  ِ خانواده ی نه چندان موافق و هم صحبتم، چه وقتی توی خیابانی دست ِ کسی را به مهر می گیرم، چه وقتی پای سجاده ای به مهر، می گریم... آری.. باید طوری می شد که زندگی ام را از تمام ِ بی حاصل ها تهی کنم.
 نمی دانم، شاید روزی بشود. باید بنشینم و حسابم را با دنیا صاف کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۸
پونه