می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

پرده ها

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ب.ظ

صبح شده بود و باید بیدار می شدم. سنگینی بدن به من می گفت که تخت خواب جای بهتری ست و صدای گنجشک ها - که همیشه مثل یک پایان آرامبخش برای شب فیلمهای ترسناک است - مرا به بیداری سوق میداد. بلند شدم و با یک چشم نیم باز پرده ها را کنار کشیدم . چقدر از پرده بدم می امد و چقدر آیدین حضورشان را ضروری می دانست. پنجره را باز کردم و صبح با هوای خنک نیمه ی پاییز وارد اتاق شد. خنکای هوا یک نوع حس سر زندگی را به من تزریق می کرد و احساس می کردم ادم مهمی هستم که کارهای مهمی برای انجام دارد. - احساسی که روزهای گرم تابستان نمی کنم!- کارهای مثل جمع آوری یک سری اطلاعات در آزمایشگاه، صحبت های بیهوده با استاد - که به وقت گذرانی در دفتر شلوغ پلوغش سپری می شود و هیچ هم مرا گشاده خاطر نمی سازد - پیاده روی در ولیعصر شلوغ و شب سرو شام با خانواده. شب که فرا رسید ایدین دوباره پرده ها را کشید و پنجره ی آسمان مرا کور کرد. راست می گفت، من سریع خوابم می برد و او بود که باید صبح زود برود و پرده را بکشد تا نور کور کننده خوابش را نپراند. غلتی در تخت زدم و به صورت آیدین نگاه کردم. دستم را بردم و روی پوست صاف و جوانش کشیدم. ریش هایش را بی نهایت دوست داشتم و وقتی ریش داشت از لمس صورتش خسته نمی شدم. آیدین که نفس می کشید من احساس زنده بودن می کردم..   

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۸
پونه

نظرات  (۲)

۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۹ سٰارِقِ دِلْ
قشنگ نوشته بودین :)))
در کنار همدیگه خوش باشین 
توی متن دو نفس بود که هر دو واجب ^_^
چقد شما دوتا بهم میایید اخه😍😍
خوشبخت باشید عزیزم..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی