می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

دهم: cologne

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۲ ب.ظ

 چند روزی را که در کلن ماندیم، گمانم هرگز فراموش نخواهم کرد. نه این که شهر چیز ویژه ای داشته باشد از نوع عجایب بشری – که اساسا این چیزها راحت از مخیله پاک می شوند – میزبانانی که در کنارشان بودیم به طرز عجیبی مهربان بودند. تو گویی خواهر و برادرشان هستیم، انگار که دوستی قدیمی باشیم که از فراز فراق بیست ساله ای به خانه شان رفته ایم. آنقدر صمیمی، همانقد ر راحت، همان قدر پر محبت. من بار دوم بود می دیدمشان، بار اول در ایران، کوتاه. همان خاطره ی کوتاه مشترک برایشان بس بود که صمیمیتی دور و دراز متصور شوند و محبتی بی کران نثار ما کنند. خانواده ی جوانی ایرانی، که به تازگی بچه دار شده بودند و خانه خریده بودند و در سکوت محله های غربی کلن زندگی می کردند.

چیزی به یاد ندارم در سراسر عمرم که از محبت گیرا تر و تاثیر گذار تر باشد. شاید تمام انچه می بایست از کلن می فهمیدم همین بود. که گفتگوهای از سر احترام و بی تعارفی های دور از غرض – که در فرهنگ ایرانی جایشان خالی ست – در روابط اجتماعی چقدر زیبا تر هستند. فرهنگی که تصمیم گرفتم با خود به خانه ام ببرم همین بود: بی تعارف بودن  و تا سر حد ممکن محبت کردن.

محبت کردن را که البته در مثنوی زیاد شنیده بودم، اما گاه، در روابط اجتماعی اندیشه ای از بده بستان در پس ذهنم می پروردم. اگر کسی را دعوت می کردم و نمی امد، می نشستم و می شمردم دفعاتی را که مرا دعوت کرده و من رفته بودم! اگر تولدم  بود منتظر می شدم کسانی که برای تبریک تولدشان زحمتی بیش از یک پیام تبریک به خود داده ام مرا یاد کنند. انگار چیزی در من که در مثنوی اموخته بودم که از ادم ها توقع نداشته باش، با چیزی در من که در کلن دیده بودم که تا می توانی محبت بی غرض کن به خلق خدا – همدیگر را باز یافته بودند. مثل چراغی که در ذهنم روشن شده باشد. پر نور و پر تاثیر...

کُلن برای ما این گونه بود، اقامتی سه شبه در اتاق زیر شیروانی داشتیم که در پنجره های اُریبش نمای خیابان پیدا بود، خیابانی که انگار هرگز کسی با کفش گل الود رویش راه نرفته و روغن هیچ ماشینی روی اسفالتش چکه نکرده است. از جاذبه های کلن که موفق به دیدنشان شدیم کلیسای اصلی کلن بود، بلند ... سقفش انقدررر بلند بود که باید گردن را موازی سطح زمین می کردی تا ببنی، مثل برج، با معماری عجیب الخلقه ی گوتیک و چهره های تجسم یافته قدیسان بر در و دیوار. بجز این کلیسا، شهربازی هم رفتیم. چیزی که درون شهربازی متوجه شدیم این بود که برای بازی های آدرنالین زای مخوف قدری پیر شده ایم! ترن و تاب بلند و چیزهای چرخنده ی پر ارتفاع و ... را سوار شدیم، اما هیچ چیز به اندازه یک بازی سه بعدی پرتاب شکلات و کشتن موش ها به ما نچسبید!

 ***


هنگام ترک کلن با میزبانان خداحافظی کردیم و بار و بندیلمان را کشان کشان به سمت اتوبوس می رفتیم. یک ربعی رفته بودیم که دیدیم سگ صاحبخانه – که در این چند روز با هم اخت گرفته بودیم – ما را بدرقه می کند. ان همه فاصله را از خانه دور شده بود و با شامه ی بویایی ما را یافته بود... حتی سگشان هم با محبت بود.

 


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۴
پونه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی