می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

چهارم: قلعه ای در اغوش کوه

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ق.ظ

 روزی روزگاری ماکسیمیان نامی بوده که دو پسر داشته، پسر بزرگ لودویگ و پسر کوچک اتو، در دربار پادشاهی ماکسیمیلیان تربیت می شده اند. جدا از هم و جدا از هر کودک دیگری، در اطراف مونیخ و با معلم های حوصله سربر سرخانه تحصیلات همایونی می کرده اند. این شد که لودویگ، مردم گریز شده بوده و گوشه گیر.

هنگام مرگ پدر که کم سن و سال بود و می بایست بر تخت شاهی باواریا می نشست، بی اقبال به حکومت بوده و مدام به شکارگاه پدری - جایی که امروز linderhoff است فرار می کرده. لودویگ دوم نه ازدواج کرد و نه دوستی داشت و نه علاقه ای به کوچکترین برخورد با ادم ها. 

قصر لیندرهوف را که ساخت، طوری ترتیب داده بود که میز غذایش را با قرقره به طبقه پایین ببرند و در اشپزخانه روی میز را با غذا پر کنند و دوباره قرقره کنند بالا خدمت شاه! 

لودویگ جوان منزوی تحت فشار بوده که ازدواج کند، او هم به ازای دریافت وام از مجلس قول می دهد ازدواجی بکند تا سلسه را ادامه بخشد. نامزد می کند. نامزدی اش را به هم می زند. شکستی که می خورد اورا منزوی تر ، به اطراف شهر می کشاند. تصمیم می گیرد قلعه بسازد. شواناشتاین را با هزینه گزاف اغاز می کند، همان قلعه زیبایی که الهام بخش نماد والت دیزنی ست. قلعه را تمام نکرده قلعه ی دیگری در پی شکست دیگرش اغاز می کند. 


لودویگ به ازای هر شکست یک قلعه می سازد که اتمام هیچ کدام را به عمرش نمی بیند. انقدر ولخرجی می کند که مجلس اورا خلع می کند. در حصر می امدازندش. یک روز که با نگهبانی به پیاده روی می رود،  دیگر باز نمی گردد

جنازه هر دویشان در اب پیدا می شود...

او - تقریبا - اخرین شاه باواریاست .





موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۷
پونه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی