می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

عروسی

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ب.ظ

پیش از عروسی:

زندگی عموم انسان ها سناریوی مشابهی دارد. تولد، مدرسه، ازدواج، شغل و مرگ. به زودی جشن عروسی من فرا می رسد. همان فقط یک بار در زندگی، همان لباس سپید بزرگسالی. همان استقلال از پدر و مادر، همان درک معنای خانواده برای دومین بار. هیجانش را دارم. با وجود اینکه از آن دخترها نبوده ام که سال ها صحنه ی عروسی ام را تصور کرده باشم  اما روزها برای جزییاتش  اشتیاق ورزیده ام و وقت گذاشته ام. اشتیاق کسی که به شدت مطمین است در گذران هر لحظه، تنها باید لذت ببرد چرا که لحظه گذشتنی ست. گشتم و گشتم و لباس عروسم را یافتم در پستوی مغازه ای در کنج بازارِعروسیجات فروشی.  بعد با دیدن لباسم کیف کردم. با تصور خود در آن لباس یک بار – پوشیدنی. برای باغ روزها با ایدین سوار ماشین می شدیم و راهی سفری به اطراف تهران. میوه پوست می گرفتیم و در جاده ها آوای قفقاز گوش می دادیم. تا اینکه اخر جایی که مرا مجذوب کند یافتم. از اصولیات بگیر تا جزییات ریز جذاب تر از اصول. کارت دعوت دوست داشتنی، لباس ساقدوش و هدیه های سر عقد گرفته تا ریسه های برگ زیتون برای روی موهایم. از استودیوی معروف عکاسی گرفته تا آرایشگر گمنام در خیابان بغلی. به تمام جزییات نتوانستم/نخواستم رسیدگی کنم، روی رقص ها، آهنگ ها، دسته گل وقت نگذاشته ام. عروسی را انتظاری دلچسب می کشم. می دانم تمام می شود. مثل تمام عروسی های تاریخ، مثل تمام روزهای خاص تقویم مردمان، ۲۴ ساعت دارد و زود خواهد گذشت. باکی از گذرش ندارم، تازه فصل جدید زندگی من آغاز شده است.

حین عروسی:‌

از استودیو عکس و فیلم معروف شهر، داعیه دار انحصار در عکس ها و دوری از کپی برداری گلایه مندم. انبوه ژست های کلیشه ای ِ داماد پیشانی عروس را ببوس یا عروس سرت را بگذار روی شانه داماد ! انبوهی از عمارت های دوست نداشتنی با دیوارهای سفید و آیینه هایی که قرار بوده نماد تجمل باشند. من که از روز اول گفته بودم، درخت دوست دارم نه دیوار. چرا مرا اینجا اورده اند؟‌ چرا ژست گرفتن های بیهوده ی nonsense  ؟ کمی غر می زنم و ایدین یاد اوری می کند که امروز وقت اوقات تلخی نیست..راست می گوید. تلخی را قورت می دهم و در راه باغ برای آغاز جشن اماده می شوم. عقد سوری شروع می شود، عقد به قصد دریافت کادو:)). مجلسی به شدت بی نظم و بی نهایت شلوغ  و بسیار با مزه ! هر کسی از سمتی می آید و روی مرا می بوسد، اقوام را می بینم که از شهرستان آمده اند. چقدر رنج سفر متحمل شده اند برای بودن در اینجا. در نگاهم به آنها قدر دانشان هستم. شر و شر عرق می ریزم و فیلم بردارها را می بینم که از بی نظمی مراسم حرص می خورند. پس از عکس با ساقدوش ها - یکی از فانتزی هایم همیشه داشتن ساقدوش بوده! – با ایدین وارد مراسم می شویم. در نگاه های مردم برق شادی می بینم. جز خیر نمی بینم. جز دعای خوب، جز آرزوهای زیبا. بیش از اینکه از رقص با ایدین لذت ببرم از رقص با مهمان ها کیف می کنم. نگاهشان می کنم که حدقه هایشان پر از شادی و محبت است، می رقصند و روی سرم شاباش می ریزند. ساقدوش ها را چقدر دوست دارم، دور و برم می رقصند و آب دستم می دهند و شاباش از دستم می گیرند. خوشحالم، یک خوشحالی واقعی ِ همگانی در کنار مهمان های عزیز. در کنار محبت مردمان J دلم می خواهد لحظه ها کش پیدا کنند و عروسی طول بکشد. دلم می خواهد بیشتر برقصم، بیشتر بگردم و بیشتر به چهره ها نگاه کنم. هنوز پاهایم ورم نکرده است، هنوز فشار لباس عروس بدنم را خسته نکرده است، هنوز به آیدین تمام فامیل هایم را نشان نداده ام، با آن گوشه ی سالنی ها نرقصیده ام . اما خب هر چیزی پایانی دارد و این رسم این دنیا ست.  پدر شوهر که کمرم را با روبان قرمز می بندد و پدر که برایم دعای خیر می خواند و مادر که زیر گریه می زند و عمو که مرا بغل می کند، عروسی ام تمام می شود. خودم را به شدت نگه داشته ام که بغضی نکنم، تمام عضلات صورتم را سفت کرده ام که اشکم جاری نشود و لبخندم نماسد. اگر یک لحظه وا می دادم پدرم غصه می خورد. اما ندادم و تماما خندیدم و صورت شادم را نمایان تر از هر موقعی از کلاه عروسی در آوردم. آخر چه رسمی ست که آدم ها گریه کنند؟ این بهترین نوع جداشدن از پدر و مادر است. جدا شدنی پر از بالندگی، پر از استقلال، پر از شب ها شام پیش خودشان، پر از اخر هفته های در مجاورتشان. پر از باهم بودن. عروسی ما هم تمام شد. با بوق انبوه ماشین ها تا خانه امدیم و گوسفند بیچاره را زمین زدند و تمام.

پس از عروسی

در خانه ی خودم هستم. خانه ی من و آیدین با قوانین منحصر به خودمان. در خانه ای مثل تمام مردم شهر، با در  و پنجره و فرش و یخچال. یخچال خالی :)) با ایدین راهی مغازه می شویم و انبوهی ماده ی غذایی می خریم و یخچال را پر می کنیم. آخر در پر کردن یخچال هم لذت هست. همانقدر لذت که در رقصیدن روی سن عروسی، همانقدر که در رد شدن از زیر قران مادر. همانقدر که در دیدن چهره ی آیدین وقتی خواب است. در تک تک لحظه ها لذتی هست که باید کشف شود. در این لحظه که تکیه به مبل هایم داده ام و در خانه ی بی اینترنت و بی نلویزیون خود نشسته ام و می نویسم لذتی ست. خداوندا چقدر نماز شکر بخوانم برای این از خوشبختی منفجر شدنم ؟


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۷
پونه

نظرات  (۱)

قشنگ‌ترین و زیباترین احساسات و حرف‌ها رو تو خط اخر خوندم:)
چقدر خوشحالم که یک‌نفر انقدر خوشحاله،که شاده، که احساس خوشبختی میکنه، از ته ته قلبم ارزو میکنم خوشبختیت هر روز بیشتر از روز قبل باشه عروس خانم:)
+ای خدا چقدر این پسته خوب بود، پر از حال خوب،پر از حس خوب، پر از انرژی مثبت، دستت طلا جانم:*
اون رسم روبان قرمز بستن مال کجاست؟ مال ترک‌ها نیست؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی