می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

آخرین مطالب

رویای مادرم-آلیس مونرو

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

هیچ وقت با داستان کوتاه کنار نیامده ام، یا با داستان هایی که مخاطب باید کتاب را به قصد تمام کردن آغاز کند. این کتاب را وقتی خریدم نمی دانستم مجموعه داستان کوتاه است و صرفا به دلیل علاقه مندی به ترجمه های روان ترانه علیدوستی آن را برداشتم. ( نقدی ست که دارم هم به خودم و هم به ناشر! )

ترجمه مرا غافلگیر نکرد، روان و خوانا و دوست داشتنی، انگار نه انگار که متن اصلی به زبان دیگری بوده است. 

داستان ها اما، گاه مرا به وجد می اوردند و گاه خسته ام می کردند، داستان هایی با شخصیت هایی درون گرا و کم توقع در زندگی. اغلب شخصیت ها زنان بودند. اتفاق های کمی در طول داستان می افتاد، جای جای ان پر بود از توصیف لحظه ها و محیط ها. داستان اول را دوست نداشتم، از زبان ِ نوزاد ! داستان آخر، "عشق نفرت خواستگاری دوستی ازدواج" را خیلی دوست داشتم. این داستان خود نام کتابی متشکل از چند مجموعه داستان است.(و همچنین نام یک فیلم برگرفته از همین داستان کوتاه).  و هیج کتابی با نام رویای مادرم توسط مونرو به چاپ نرسیده است و اینها گزینش هایی از مجموعه های مختلف هستند. 

آلیس مونرو را نمی شنا ختم/سم. بعد از اتمام کتاب که گشتی زدم به نظرم مانند برخی از شخصیت های داستان هایش (در کتاب فوق) یک انسان معمولی ست و هیچ گاه سعی نکرده در زندگی اش متفاوت باشد. جایی گفته بود که نقش سنتی زنان ـ در خانه ماندن و به فکر در آمد نبودن ـ را در برهه ای از زندگی اش با رضایت پذیرا بوده چرا که به او فرصت نوشتن و خواندن هر چه بیشتر و فارق از دغدغه را می دهد. یا جایی جیم مونرو ـ همسر اولش ـ می گوید: 

وفتی برنده شد (نوبل را)‌ او را نویسنده ی خانه دار محجوب نامیدند. خیلی عصبانی شد. فکر می کنم از ان روز سعی دارد خلاف این را ثابت کند. 

یک چیز دیگر؛ مونرو که چند سالی ست مریض است می گوید که قبل از اخرین عمل قلب بازش نشسته و یاد داشت هایش را ویرایش کرده است؛‌چیزهایی که از او باقی خواهد ماند. 

"فکر می کنم بعد از مرگم چیزهایی بماند اما مطمین نیستم که خودم دوباره چیزی چاپ کنم. قبل از عمل قلبم هرچه را که چاپ نشده بود بازنویسی کردم. حالا هم بعضی هایشان را دوباره باز نویسی می کنم. درواقع دارم روی این کار می کنم که وقتی خودم نیستم چه چیزی بماند. چقدر هم که مهم است!... اما تا حدودی هست."

این هم برایم جالب بود. ادم چیزی را بگذارد بعد از مرگش چاپ شود. خب چرا؟‌یا تو می خواهی این حرف را به مخاطب بزنی یا نمی خواهی. اگر می خواهی که در زمان حیات چاپ کن ببین بازخورد حرفهایت چیست. انگار نویسنده بخواهد به این شیوه پایانی دراماتیک برای خود خلق کند. نمی دانم. 

در کل؛‌چند کتاب مونرو که داستان کوتاهند در ایران ترجمه شده اما نمی دانم که دلم بخواهد باقی اثارش را هم بخوانم یا نه. هنوز با چرایی داستان کوتاه؛‌ ان هم از نوع مونرویی  کنار نیامده ام. که "گفته می‌شود در آثار او، مثل آثار چخوف خط داستانی درجه دوم اهمیت را دارد و تقریباً اتفاق خاصی در داستان‌ها رخ نمی‌دهد و اغلب تلنگری موجب دگرگونی زندگی شخصیت‌ها می‌شود."

راستش نمایشنامه ی مرغ دریایی چخوف را تابستان امسال خواندم. واقعا اتفاق خاصی نمی افتاد و گنگ بود و بعد که نقد و نظر درباره اش خواندم توانستم اندکی - اندکی - قصد چخوف را از نوشتنش در یابم. عجیب بود و نا ملموس. 


به نظرم؛ هیچ کس نباید به قصد نویسنده بودن* زندگی کند. یعنی سفر برود که از ان تو داستان بنویسد. یا لحظه ها را با این دید نگاه کند که از کدام اتفاق می تواند یک داستان خوب در بیاورد. تباه است. نوشتن نباید تبدیل به حرفه شود؛** نباید وظیفه ی فرد باشد. باید نویسنده آنقدر زندگی کند که حس کند دغدغه ای دارد. و آن قدر قلمش تاب نیاورد که دغدغه خود بخود بچکد روی کاغذ. یک هو جوشش کند و خلق شود. وگرنه اینکه ما تصمیم بگیریم نویسنده شویم تباهی ست. 


* نویسنده ی ادبی منظور است. 

** جای ویرگول رو نمی تونم پیدا کنم روی این لبتاب جدیده. هرچی ؛ می زنم منظورم ویرگوله 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۲
پونه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی