می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

چالش معنا6

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۲۵ ب.ظ

احساس می کنم زندگی مانند یک تکه یخ در دستانم ذوب می شود. زمان می گذرد و من فقط نگاهش می کنم. نه می توانم نگذارم بگذرد. نه می توانم خوب بگذرانمش ... به قول معروف a prosper life ندارم. به 25 سالگی رسیده ام و در هیچ چیزی تبحر ندارم. ارشد می خوانم و از آن لذت نمی برم _متنفرم _. کار می کنم و صبح برای رفتن به کار انگیزه ندارم. اکنون دیگر یک ماه است سر کار می روم. از آن اشتیاق روز های اول خبری در من نیست، جایی که در آن کار می کنم چیز جدیدی به من عرضه نمی کند _حتی تجربه جدید_. کار عالم روی سرم آوار نمی شود. یاد نمی گیرم. هیچ چیزی یاد نمی گیرم. من وقتی ساعت های وسط روز _مثلا 10-11، از خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر می گذرم و زنی می بینم که کاهو خریده و یک چرخ پر از گوجه فرنگی را می کشد تا خانه اش، عمیقا به خود می لرزم. نکند من هم در 40 سالگی زنی شوم با دغدغه ی گوشت و گوجه های کنار غذا؟ نکند ازز صبح شام بپزم تا شب فرزندانم بیایند و بخورند و فرداش راهی مدرسه شان کنم؟ نه که این ها بد باشند... نه. ولی خدایا زندگی ام فقط این ها نباشند. من واقعا نیاز به یک فکر جدید دارم. شاید از دانشگاه انصراف دهم، شاید نه. شاید از کار خارج شوم، شاید نه. ولی باید تغییر کنم تا در 40 سالگی، ساعت 10 صبح توی کوچه ها مشغول خرید سبزیجات نباشم. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۹
پونه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی