می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

می رو

بدین راه ُ روش می رو که با دلدار پیوندی ...

فریاد مورچگان

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ب.ظ

هر کسی در دنیای خود لحظه هایی را دارد که از گذران انها سرشار از لذت می شود. بعضی با دوست و اشنا وفامیل مشغول گردش می شوند و بعضی با دنیای مجازی وقتشان را پر می کنند و برخی درس می خوانند و برخی نماز و برخی شعر و ...به تعداد هر ادم، راهی هست برای لذت ِ چند ساعته ی شاید غیر ممتد از زندگی. من قدیم تر ها که ادم جا نماز به دست تری بودم، و دل نازک تر، بساط سجاده ام را در اتاق به راه می کردم و همین طور، می نشستم تویش. بی هیچ حرفی و حدیث. هیچ وقت کتاب دعا دست نگرفتم و هیچ نماز بخصوصی نخواندم و تنها بعد از نمازهای از تاریخ شان گذشته ی یومیه، پهن می شدم و گوش می کردم به قران. گوش هم که ماشالله گوش نبود، نه می فهمیدم چه می گوید و نه کوچکترین انگیزه ای برای کسب ِ فهم معرفتی از قران داشتم، تنها یک صدا بود که می پسندیدم، یک آوا که مرا عمیق، در بحر عالم فرو می برد. توی فیلم فریاد مورچه ها، یک آلمانی را نشان می داد که از المان ِ متمدن به هند دور افتاده رفته بود و سالها، به انتخاب خودش در محرومیت از تمدن زندگی می کرد، با او که حرف می زدند، می فهمیدی از ان ادم هایی ست که فهمیده زندگی چیزی جز تکرار ملال نیست، و اگر کسی پول یا شهرت را هدف راه خود قرار دهد به بطالت محض عمرش را گذرانده است. او غنای زندگی را در اندیشه در خود تجربه می کرد. 4 سال در جنگل - تنها - زندگی کرده بود و می گفت در ان سالها، فقط من بودم و میوه های درختان و حیوانات ِ مختلف، و هیچ چیزی برای حسرت خوردن نداشتم و هیچ کسی برای مقصر دانستن -جز خودم - . از جنگل امده بود و در کناره های رود گنگ ساکن شده بود و هیچ نداشت و مشغول رتق و فتق امور ادمهای در حال مرگ یا مرده شده بود. 

در این طور ادم ها نوعی ازادی و ازادگی هست که به جان، دوست می دارم. بی تعلقی عزت می اورد، ادم با خود ساختگی - در برابر خود و خدا- عزیز می شود و غنا می یابد و تو پر می شود. شاید گاهی غبطه بخورم، شاید بعد ها بیشتر غبطه بخورم که چرا دست به چنین انتخاب های سخت نزدم و مانند سیدارتا یک شبه دل ِ کنده شدن از هر چه دارم را نداشته ام. دوست ندارم این طوری، دو دستی چسبیدن به داشتن و نداشتن را. شاید امروز زود باشد برای کنده شدن، اما روزی دور تر از جوانی، شاید راحت تر بتوانم کوله ام را روی دوشم بیندازم و صبحم را بدون اندیشه به خود اغاز کنم. 

بی راهه رفتم، می خواستم از ساعت های لذتم بنویسم. این روزها چند همدم پیدا کرده ام، کیرکگور ِ گوشه نشین و سیر و پرسه در عالم ادیان هندی. شاید روزی مرتاض شدم، نمی دانم. حتا مرتاض ها بهتر از ما زندگی می کنند. در دلم چیزی هست که مرا به سمت ِ این قطع تعلق می کشد اما در دین ِ محمد (ص) تا بوده از زندگی سخن رفته و نه از ریاضت. نمی دانم کدام راه بهتری هستند، شاید یک بریدگی از تعلق، میانبر تر باشد تا زندگی ِ مسلمانانه ی عامیانه... نمی دانم. گمان می کنم باید جمع ِ این دو را در زندگی داشت که البته، سخت تر است. هم مسلمان باشی و برخوردار از اندک مراودات اجتماعی، هم گوشه گیر و خموش باشی و در خود اندیشه کنی و تنها باشی. هم بخواهی زمان عمرت را با قبول مرارت غنی کنی و هم بخواهی خانواده ای داشته باشی که در اسایش زندگی کنند. جمع اینها با زندگی مدرن که از بیخ، نشدنی می نماید. هم بخواهی در شغلت پیشرفت کنی و از پروژه ی ارشدت چند تایی مقاله در بیاوری و هم، خود بین و خود محور نباشی و حرص نزنی. 


این چالش ها عزیز هستند. خدا می داند چه قدر دوستشان دارم. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۱
پونه

نظرات  (۱)

خوشحالم همشو خوندم..
کلنجارهای شبیه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی